X
تبلیغات
چیزی شبیه سکوت


چیزی شبیه سکوت

تو که باشی
همهء فصل‌ها قشنگ‌ترند.

سلام.

سلام به همه ی دوستای گلم .

ساله جدید شروع شد با کلی چیزای خوب که در انتظارمونه.

ساله 92 هم با تمومه خوبیا و بدیاش تموم شد و دیگه شد خاطره.

بازم مثه هرسال کلی دعاهای خوب کردم سر سال تحویل واسه همه.امیدوارم امسال سال خوبو پر از برکت باشه واسه همه و پر از سلامتی.

امسال با همه ی سالا فرق داره...

زندگي کوتاه است
پس بياييد بگوييم به هم دوستت مي دارم
کار دشواري نيست
و بياييد بخنديم به غم ها با هم
حيف از آن اوقاتي که غم و غصه شود همدم ما
من و تو مي دانيم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند
آنچه مي ماند و زيباست وفاي من و توست
زندگي يعني عشق
عشق را تازه کنيم
عشق را با همه قلب خود اندازه کنيم
زندگي کوتاه است.


عزیزم خودت می دونی که من تو رو چقدر دوست دارم . خودت می دونی در این دنیا برا من هیچ کس و هیچ چیز به پای تو نمی رسه . حتی همون باغ هایی که ازونا حرف میزنم که پُر از سیب های سرخه و رنگشون ، هم رنگ لب ها و گونه های تو اند . حتی اون طعم خوش اَنار که با طعم لبای تو هر بوسه اش کلی توفیر داره . حتی اگه تمام عمرم نویسنده باشم و برات بنویسم نوشته هام به پات نمی رسن . در مرز به مرز بودنت چیزایی هست که در من ابدی شده . و تا به ابدیت هی منو می کشه . که یادم بده رسم و آیین دوست داشتن تو را . و وای بر من که اگه قدر ندونم . می خوام برات از یک درد بنویسم . و شاید بعد از نوشتن این متن خدا دلش نازک تر شود و برا دلم ایمان بفرسته .
عشق رو می شه تنها و تنها در دل جستجو کرد . اگه روزی کسی باشه که بخواد عشق رو از جایی دیگه جستجو کنه و براش فلسفه ببافه و از زمین و آسمان براش دلیل بسازه . به بشر خیانت کرده . خیانتی که تاوان عظیمی داره . ناز بانوی من ، اینکه کسی باشه روحش رو بگذاره وسط ، جونش رو فدای عشق و دوست داشتن کنه . کم پیدا می شه . عشق مالا مال رنجه . عشق فقط بوسه و شعر نیس . سرخی لب ها و لطافت نیس . کسی که عاشق می شه . مدام باید با نَفسِ لاکردارش در ستیز باشه . که مبادا نیتِ عشق به هوس بدل شه . که مبادا دوست داشتن بازیچه ی هرزگی شه و غریزه . کسی که عاشقه وقتی جونش رو فدای معشوق می کنه تازه جون می گیره . تازه نفسش بالا می آد . وقتی در یک شعر هزار تکه می کنه خودش رو که از معشوق قرص ماه بسازه . تازه انگار از کویری مملو از غم رهیده . کسی که عاشقه رنجِ دوری و تنهایی رو تا هر وقت که باشه به جونش می خره . و بعد از چند روز که صدای معشوقش رو ، دلبرش رو پشت تلفن می شنوه آنچنان عاشقانه لب باز می کنه که خستگی یارش رو از تنش بربایه . و از این آدما در جهان کم اند . هر چند که ادعای دوست داشتن کار ساده ایه . اما به ندرت کسانی رو می شه پیدا کرد که حرمتش رو نگه داشته باشن و برا دوست داشتن از جان و تن و دنیایشون بگذرن .


من نفس کشیدنم

با دهان توست.

مستدام باد بوسه‌هات!


حالا تو در این سالها شدی تمام قلب من . من با تمام تو زندگی می کنم . من با تو خواب می بینم . در تو سبر می شم . اگر قرار باشه روزی این دوری تموم بشه و من نقطه به نقطه ی تنت رو ببوسم . قسم می خورم با عشق خواهم بوسیدش . قسم به نام پُر برکتت چنان از جون می بوسمت که با هر بوسه تکه ای از جونم رو روی تنت جا بذارم . خودت منو می شناسی که ، میدونی اهل زندگی غریزی نیستم . اهل هم آغوشی های غریزی نیستم . اهل بوسه های غریزی نیستم .
دوست داشتم خودم برات این نوشته ام رو بخونم . و اینکه با دیدن چشم هات خوب تر می شه خوند . ولی نمی شه . خدا تو را برا من نگه دارد و چشمای تو رو از من نگیره بانوی من.  

تو هستی
پُر از کشف زیبایی ام.



نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 20:30 توسط مردی که دل نداشت...| |

چیزی نیست
من فقط کمی،فقط کمی

تَرَک خورده ام...


چی میشه اگه از یاد ببرم به کدام صفحه از زندگیم رسیدم؟چی میشه اگه بخوام به قول همینگوی موسیقی ای باشم که نشه راجع به آن کلمه ای گفت و نتوان در موردش سکوت کرد؟

دنده هام رو میذارم اینجا,میان آخرین دو صفحه ای که از این زندگی خوانده ام و میرم تا ملودی خودم رو بسازم.مشتی استخوان,بی قلب,بی شش نفس می کشند میان این دو صفحه.چیزی پشت این صفحات نخوانده هست,چیزی که همیشه احساس میکنم در صفحات نخوانده پنهانه.چیزی که باور داشتنم رو انتظار میکشه.اما تا همین امروز هیچ چیز به اندازه ی مشتی استخوان که تنفس رو تا مغزش درک کرده باور به زیستنم نمی ده.این بار اونا رو همونجا ترک میکنم برای تنفس آرامش بی پایان و میرم تا ملودی خودم رو با نفس این استخوانها بنوازم.


هَدَر نکن گلوله‌هایت را !

 

کشتن ندارد

گوزن پیری که شاخ‌هاش

 گیر کرده میانِ انبوهِ شاخه‌ها


یه چیزایی هستن که برا درست نشدن آفریده شدن ، براِ حل نشدن براِ حل کردن ِ آدما درون خودشون ! یه جاذبه ی لاینفک هم جزو وجودشونه که آدم رو میکشه طرف خودش تا حلشون کنه تا آنقدر بره طرفشون که درونش خفه شه ، یه چیزایی هستن مثل مردابای راکد اینا رو دست نزنین اینا جزو زندگی ان نمیشه کاریشون کرد بهشون لبخند بزنین ! منم نمیتونم کاریشون کنم نشستم با لبخند زل زدم بهشون تا شاید یکی از راه برسه که مثل قهرمانای داستان ها اکسیر حل مشکل دستش باشه یا اصلا خدا از اون بالا دستش رو دراز کنه بپیچدش دور انگشتش و گلوله کنه و پرت کنه اونور !


برای قصه گفتن؛ بهانه نداشت مادر بزرگ

 

رفتنِ تو را بهانه کرد

ماندنِ مرا، قصه!


به من چه ما دیر رسیدیم.به من چه شاعرا حسودن و نویسنده ها حساس و پدرا عصبانی و مادرا خسته و کافه ها خلوت و بازارا شلوغ و مذاهب بسیار و آدما فرد و دشمنا زوج و دردا زیاد و پله ها
بلند !

به من چه که پیش بینی هامون به ف.ک رفت.آیا من مقصرم که زالوها،خون در جریان رابطه مون رو مکیدن؟زالوهای هزار و دویست و پنجاه تومنی! اونا با هم جمع شدن،متحد بودن و به هدف زدن.ما چی؟ما هم با هم یکی بودیم؟جمع شدیم که متحد باشیم؟توبه کردیم که یکتا پرست شیم و به فصل تک پرهای تنهای مهاجر ایمان بیاریم؟ما خواستیم خورشید رو تسخیر کنیم؟خواستیم از هم بگذریم؟اصلا تونستیم مثل زالوها به پوست هم بچسبیم و لب هامون رو روی پوست اون یکی بلغزونیم؟ما بدهکاریم جانم...ما همه بدهکاریم.ما به آدما بدهکاریم.به زالوها.به رابطه ها

ما به خودمون بدهکاریم.

ما خسته بودیم.ما دچار عادت ماهانه مغزی شدیم.ما در بهمن ماه احساس گیر افتادیم،وگرنه انقدر ساده به هم توهینارو نمی کردیم.انقدر به هم شک نمیکردیم . انفدر همدیگرو نمیرنجوندیم.انفدر با غرور حرف نمیزدیم.شعرهای در پیت حفظ نمی کردیم و لحظه هامون رو ارزون نمیفروختیم .

ما آدمای ساده ایی بودیم که تا دنیا دنیا بود با همه جنگیدیم.ما با مادرمون در دبیرستان دعوامون شد.با پدرمون در دانشگاه به اشتراک نرسیدیم.با دوستمون سر مساله خیانت دچار سوتفاهم شدیم و از عشقمون بابت چیزای بیخودی آزردیم.ما انسانای بینوایی هستیم که به این چیزا خو کردیم و دلخوشیای کوچیک زندگی مون حسرتمون شد.حسرت داشتن یه جای کوچیک برا دوست داشتن .برا بوسیدن.برا رقصیدن با معمولی ترین ساز دنیا.حسرت خوردن یه شام عاشقانه و یه بوسه گرم و یک عشق اختصاصی و یه فنجان مشترک و یک سقف محکم .

ما دچار عقده ی "شدن" شدیم.عاشق شدن.دوتا شدن.آرام شدن.کامل شدن.بهتر شدن.راحت شدن.مستقل شدن.ما به دلبستگی "کمی" مبتلاییم.کمیت های مادی.متراژی.اواراق مشارکتی.ما تنها شدیم و جدی جدی باور کردیم که احتمالا هم "محکومیم" .

ما با همه این چیزای سخت کنار میاییم. هر روز بدون اینکه دقیقا بدونیم چه خونی از احساسمون می ره و دچار فقدان "آهن حوصله "می شیم با اونا زندگی می کنیم.اون وقت توقع دارید از گرسنگی یا چه میدونم گرانی بمیریم؟


ما راحت به هم تهمت میزنیم.ما راحت به هرکسی نسبت بد میدیم.ما راحت دل میشکنیم.راحت همو توی بدترین و بهترین شرایط تنها میزاریم.با غرور با هم حرف میزنیم.سر هم میکوبیم.دادو فریادو دعوا میکنیم.برا رسیدن به چی؟

برا رسیدن به چی ما با هم این کارارو می کنیم.

خوب باشه من ما بدترین آدمای دنیا.حق با تو...

به جز ما همه خوبن؟همرو شناختی؟حالا با آدمای خوب ببینم به چیا میرسین.چی بدست میارین؟؟ پول؟ ثروت؟تیپ و ظاهر؟ حرف مردم؟ باشه تو کفشای پاشنه بلندتو دیگه راحت بپوش.دیگه ناراحت نباش کی چی میگه.

اون موقع که نگرانی که واسه مهمونی چی بپوشی .خبر داری از نگرانی من؟که من چه فکرایی واسه اون آینده تو ذهنمه.که من باید تنها این راهه سختو طی کنم؟

حالا راحت کفش پاشنه بلند بپوش با لباسای آبی و لاکه آبی.

خوشا به حاله تو ...

خوشا به حاله همه کسایی که راحت میگذرن از یه لحظات زندگی...

ای کاش همه چی به این چیزا بود.

بدون وقتی ...... نباشه .همه فقیر ترینیم.


عشق

چه به ناگهان بیاید، چه به آهسته‌گی

فرقی نمی‌کند

تو را به تمامی در بر خواهد گرفت

مثل خیس شدن:

چه در باران باشد، چه در مِه!


به واسطه ی چند خط شعر یا متن های خوبی که می نویسید و به واسطه زیبایی و چیزایی که دارین به خودتون مغرور نشین . آدمای بزرگ غرور بیش از حد رو در خودشون خفه می کنن . غرور وقتی در آدم زیاد می شه . جای خیلی چیزها رو می گیره . چیزهایی که برای به دست آوردنشون سال ها دویدیم . بعضی ها رو می گم به خودتون مغرور نشید .


چه از تو دورم کرده‌اند کلمات!

 

کاش جای این‌همه شعر

فقط نوشته بودم:

دوستت دارم!



نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 11:23 توسط مردی که دل نداشت...| |


مرسی که هستی
و هستی را رنگ می‌‌آمیزی
هیچ چیز از تو نمی‌خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه،
راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
دیگر نباشی...

 

شاید توی همین زمستون باشه . توی همین سرما و برف و یخ بندان . که هوا به طرز بی شرمانه ای زیر صفره و دندون به دندون نمی رسه . زمستانی که سوزش تا استخوان آدم جولان میده . و من لباس های زمستونیم رو تنم کردم . کلاهم رو سرم کردم و پوتینام رو پوشیده باشم و در حالی که داره از آسمون برف می باره . دست دخترم رو با بانو گرفته باشم و روی برف ها با اونا  راه بریم . و او دخترم هی منو سین جین کنه و از من بپرسه که بابایی برف چطور می باره ؟یا اینکه پرنده ها توی این سرما چیکار می کنن و کجا خودشون رو گرم می کنن؟ منم  دستم رو بگیرم زیر بغلش بعد آروم از رو زمین برف گرفته بلندش کنم و بغل بگیرمش و نوک سرخ دماغش رو که همیشه مثه مامانش سرد میشه رو ببوسم و شالگردنش رو که مامانش بافترو براش سفت کنم و برف رو از رو شونه هاش بتکانم که خدای نکرده سرما در تنش زوزه نکشه ، تب و لرز نگیره و دختر بابا سرما نخوره . بعد براش توضیح بدم که برف چطور می باره . نه اینکه بخوام قانون دما و فشار و موقعیت جغرافیایی رو براش مو به مو بگم . یا اینکه از تشکیل ابرها شروع کنم و براش علمی حرف بزنم . فقط کافیه جواب سوالش رو ساده و درست به اندازه ی سوالش جواب بدم. او خودش همه چیز رو می فهمه و جواب سوالش رو می گیره . و بعد براش بگم که پرنده ها توی این سرمای سگ کش سفر می کنن . می رن جایی که آفتاب باشه و هواش مرطوب و بارونی . جایی که سردشون نشه و مجبور نباشن لب پنچره ی خونه ای یا چه می دونم کافه ای . یخ بزنن و خون بالا بیارن . می رن سفر که قائله ی سرما بخوابه و فصل جفت گیری به راه باشه . بعد از سرما پرنده ها که بیان با جفتشان عشقبازی می کنن تا آخر پاییز .

میگه بابایی مگه اونا مثه ما بابایی ندارن؟میگم دارن عمر بابا.زودی تا حرفم تموم نشده میگه خوب چرا باباییشون گرمشون نمیکنه؟مامانی که میگه تو بخاریمونی وقتی توی بغلتیم تو این سرما.بانو بهمون همینجوری با لبخند همیشگیش  نگاه میکنه و دستش رو محکم میگیره دوره دستم.بعد نگاهمون به هم گره میخوره و.... میگم بابایی قربونت بشه آخه بیرون واسشون خیلی سرده و میرن جایی که راحت جفت گیری کنن.نگاهش به چشمام ماسیده.  انگار که توی حرفایی که براش زدم راجع به جفت گیری و عشق بازی براش کلی سوال پیش اومده . ولی نمی پرسه و من این رو به خوبی می دونم . بی اینکه سوال بپرسه برایش کوتاه و ساده توضیح می دم .  که جفت گیری چیزی شبیه ازدواج آدم هاست با همدیگه . و عشقبازی بوسیدن و ناز کردن و نازکشیدن هاشون با هم .

بیشتر از این نمی تونم براش توضیح بدم . نمی تونم براش از دوست داشتن بین آدما بگم که چقدر  با عظمته و با جفت گیری غریزی ساده ی  پرنده ها فرق داره . که امسال هست و سال دیگه نیس  . نمی توونم براش بگم  که  دوست داشتنِ بین من و مادرش سال ها برام تنهایی آورد و درد و دوری و گریه و  دلواپسی رو در من هر طور که خواسته تلمبار کرده . بی اینکه دلش به حال و روزم بسوزه .  نمی تونم از جان دادن  و جان کندن براش حرف بزنم . اینکه وقتی کسی رو دوست داشته باشی باید پاش جونت رو فدا کنی  و این یعنی تمام دوست داشتن .نمی تونم بگم چند سال طول کشید تا مامانش دوست داشتنه منو باور کرد. اینا رو نمی تونم براش بگم چون هنوز اونقدر  بچس که فلسفه ی این حرفا رو درک نمی کنه و گفتنش فایده ای براش نداره . جز اینکه ذهنش رو درگیر می کنه و  همه چیز براش سوال می شه و هنوز برای این سوال ها و جواب ها زوده . من براش نمی تونم  دوست داشتن رو  زیر ذره بین بکشونم براش تفسیر کنم . و دلم داره می ترکه از نگفتن .

دیگه سوالی نمی پرسه . فقط می گه:بابایی اجازه هست دسته مامانی هم بگیرم بگیرینم توی هوا؟ سرم رو تکون می دم که آره بابایی . از بغلم میاد پایین و آروم و بی عجله . دقیق عین مادرش که همیشه آخر شب ها دست سردش رو میزاره توی دستام و با وسواس ، آرام و بی عجله سرماش به گرما تبدیل میشه . بعد می گه آخیش از بس سرد بود هیچ چی رو حس نمیکردم. می خندم و می گم دستتو خودم گرم میکنم بابایی .بده دستاتو به منو مامانی تو زاییده شده از وجود مایی عمره بابایی.

 بعد بی مقدمه می پرسه . اینکه بعضی شبا توی رختکن سر روشویی میری پشت سر مامان و دندونای مامان رو  از  توی آینه مسواک می زنی و بعد گردنش رو می بوسی جز همون عشقبازی هاست بابایی؟بانو میزنه زیر خنده و به زیباترین حالتی که می تونید تصور کنین نگاهشون می کنم و گونه های سرخ و سردشون رو می بوسم و در گوشش می گم گنجیشک بابا شب هایی که خوابت نمی بره دزدکی رصدمون نکن . آدمیست و عشق و احساس .


خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
چقدر از نداشتنت می‌ترسم بانو...

بعدآ که بزرگتر شدی بابایی برات میگم که هیچوقت این احساسات و عشقت رو کوچیک نکن یا تحمیلش نکنی به کسی بابایی.اونوقت بعد از مدتی ازت زده میشه عشقت و راحت میذارتت کنار و میره سمت اونکه خودش دوسش داره و عاشقشه.بابایی بعد هم به تو میگه برو گمشو و هزار جور بی احترامی میکنه بهت.چون میدونه دوسش داریو از گل نازکتر بهش نمیگی و همیشه هستی.

بابایی عشق خیلی بزرگه مثه عشقه منو مامانت.مثه عشق ما به تو عمره بابا.

توی همین فکرا بودم که یهو به خودم اومدم و دیدم بعضیا چه ساده به عادتشون میگن عشق و بعد چه ساده می فروشنت....

ولی بابایی جون بابا عشق رو تجربه کن چون زندگی باهاش رنگ دیگه ای میگیره....

دست سردمو میگیرم جلو دهنم و تند تند ها ها میکنم تا گرم بشه ولی نمیشه.

میدونم این سرمای تنم ماله سرمای زمستون نیست.

 

 مرگ که خواستن ندارد

خودش می‌آید؛

 

تویی که نمی‌آیی!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 4:24 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

تو فرق داری با همه دنیا...

                               من عاشقه این حسه تبعیضم...

 


رفته بودم روی پشت بام. نه به خاطر اینکه دچار کمبود ارتفاع شده بودم و دلم می خواست قدری حتی شده به اندازه ی ۱۵ پله به چیزی به نام آسمان نزدیک تر باشم. نه به خاطر اینکه هوا بارونیه و روی پشت بام بارونی تر. نه به خاطر اینکه هوا سرده و دلخواهه و روی پشت بام سرد تر و دلخواه تر. اومدم روی پشت بام حتی نه به خاطر اینکه روی پشت بام  آنتن رو درست کنم.اومده بودم که لوله ی بخاری رو که بابا برعکس گذاشته بود رو درست کنم به همین راحتی. دلایل همیشه هم نباید به مسخرگی برهانای در هم تنیده ای باشند که از ذهن یه وکیل یا یه فیلسوف یا یه جغرافی دان تراوش میکنه و همه جا رو هم به همون پیچش لاینحل دچار میکنه. دلایل گاهی زیبا هستن. مثل همین چشم انداز کوه که برف نشسته روش و هوای محشری که بوی زمستان زود رس به کلش خورده. واااااای شما نمی دونین چشم انداز اینجا رو. نمی دونین که چه سگ لرز شیرینی زیر پوست درختا راه می ره. و بوی خاک. و بوی بارون. آه که کلمات کوتوله چقدر قدشون به نوشتن اینجا نمی رسه.

حاله خوش.این روزا با این حاله خوشی که دارم با وجود یه نفر که فقط خودش میدونه داره میگذره.با تموم برنامه هایی که ریختیمو به شدت هم سنگینه داریم میگذرونیم.و همیشه هم شکر خدارو میکنیم.


همین که کنار تو نفس می کشم برام کافیه.برا من هیچ حسی شبیه با تو بودن نیست. وقتی هستی پر از اطمینانم، پر از حس خوب زندگی. بهار رو در این روزهای زمستانیه سال با بودنت حس میکنم. آرامش و تمام شور زندگی ام هستی...

 


تو مـــی دانی
حتــی اگر کنارم نشسته باشی ...
باز هم دلتنگ تو ام !
حالا
ببیـــن
نبـــودنت ، با من چه می کند ...

 

من برای چند نفر زندگی میکنم و دینم رو میخوام بهشون ادا کنم.و فقط این هدف به من انرژی میده واسه زندگی همراه با بودن این چند نفر.

یه لحظه ی ویژه ای تو یه چیزی رو در خودت کشف می کنی و باور نمی کنی این توانایی یا به عبارت بهتر جنون همه ی عمر با تو بوده است و تو نادیدش گرفتی.

 

بین من و تو
باید عدالت حکمفرما باشد ای یار
گاهی تو در آغوش من باش
گاهی مرا مهمان آغوش خودت کن!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 19:21 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

 

حتا یک نفر در این دنیا
شبیه تو نیست
نه در نفس کشیدن
نه در نفس نفس زدن
و نه از قشنگی نفس مرا بند آوردن
می‌بینی؟
پروردگار عالم
وقتی تو را می‌آفرید
هرچه عطر نارنج داشت
ریخت توی تن تو
بخشید به موهات
و تو تنهای بی‌همتای من شدی...

 


یه دختری هست اون طرف تر از ما ؛ من لاک های دختره رو دوست دارم روی اون دستای ظریف  . همه ی لاکا قشنگن , چون همه ی رنگا قشنگن , همونطور که همه ی آدما . همه ی ادما قشنگن , یعنی زشت نیستن . چون محض ِ زشتی و زیبایی وجود نداره , همونطور که خوبی و بدی . آدم یه جایی به اینا پی میبره.

ولی یکی هست.همین دختری که همه ی رنگا بهش میاد.همیشه لاکایه رنگی رنگی داره.این دختر محض ِ زیباییه...محض ِ خوبیه... 

یه حس خوب و کلی انرژی میده به آدم نگاه کردن به دستاش و چهرش ...

این روزا که کمتر دارم مینویسم بسیار خوب داره میگذره.همش رنگی رنگیه مثه ناخونای زیبای دخترک...

خدایا ممنونم ازت...

فکر اینکه فصل پاییز با این بارونه زیباشو این درختا با این همه زیبایی دقیقآ زمانی باشه که اتفاقای خوبم برات بیوقته غیر باور بود.ولی من باور کردم و دیدم قدرت خدارو....

حس هاتو درک میکنمو تویی که شدی همه ی روزهام.چند نمونه ی سادشو با صدات....

وقتی سرخوشی این صدا رو در میاری : قیییییییییییییییییییییییییژ .

همونطور وقتی حس جیغ بهت دست میده که یعنی "نه" : ااااااااااااااااااااَی .

یا مثلا خیلی که سورپرایز و هیجان زده میشی میگی : ووووووووووووووو ...

وقتی یه چیزی دلخراش باشه : وووی .

وقتی یه چیز کلافت میکنه : پوووف .

وقتی دلت لیز بره و چشمات ریز بشه برا چیزی : آخِ ــــــــی  .

و وقتی یه چیزی غمناک و نارحت کننده باشه , صدات اینه : آخ .

و وقتی همه چیز کسل کننده و یه نواخت و ابری باشه : هـ ع ع ع ــی .

و...

و..

و.

 

به دست آوردنت
              پایانِ رفتن نیست
                              آغاز است
و تعبیری که من از عشق دارم
                              یک در  ِ باز است.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 20:48 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

ببین بی تو اینجا...


نه...

اینجا بدون تو 


            یک لحظه هم دیدنی نیست!

نیمه خواب بودم , یه بوی خیلی خوبی می خورد به دماغم . بعد فکر کردم حتما یه خانوم خیلی خوشبو داره از توی کوچه رد میشه. همینجوری که نصفه خوابم بود خانومه رو تصور کردم : با کفش های مشکی سوراخ سوراخ مدل جدید و سانتی مانتال , هر روز که میخواد بره بیرون کلی ادکلن به خودش پیس پیس میکنه , همینجور که شیک راه میره بوی ادکلنش از لباساش پخش هوا میشه و از هر پنجره ای میزنه تو ... بعد فکر کردم چقدر خوب میشه هر روز که من خوابم این خانومه بیاد از کوچه رد بشه , بوش به من برسه ( آخه بوی خوب از اون چیزایی ست که بدترین حالو هم خوب میکنه ... ولو لحظه ای ... همین احساس خنکی که به آدم میده خودش خداااس ) . همینجوری داشتم به خانومه فکر میکردم و چشمام رو باز کردم که دیدم , نه خیر خبری ازش نیست٬ولی خوب چهرش یادمه که کی بود که همیشه صدای پیس پیس ادکلنش میاد.

 وقتی نگاه تو
هر لحظه اتفاق می‌افتد
هر روز من، تولّد باران است.

امروز عصر از خواب بسیار خوبی بلند شدم بعد از...

فکر کن از خواب پاشی با اون صدای زیبا بعد بری تلوزیون روشن کنی هندونه به دست و یه آهنگ از ۲۵باند گذاشته باشه اونم پر از انرژی به اسم ( همیشه با همیم )در یک عصر پنجشنبه که تنها هم هستی خونه گوش کنی و ...


ما یه نفریم یه نفر قوی که قول دادیم
هیچ جایی یه نفره نفریم ما قهر نمیکنیم با هم
سر هیچ چیزی بحث نمیکنیم با هم لجبازی نمیکنیم
نقش بازی نمیکنیم به هم پاس میدیدم تک بازی نمیکنیم
سرمون گرمه ما دوتایی جمعمون جمعه
فکر نمیپریم وقتی دل میدیم دل نمیکنیم
خبرا وسط هدفا مشخص داره هی میشه قدما بلندتر
خود خود خودمونیم عوض نمیشیم اگه راهم سخت باشه عقب نمیریم
برنده میشیم به همه میگیم همو دوست داریم و قول دادیم
پشت هم شب و روز باشیم اره قول دادیم شب و روز باشیم...

 

میدونین از اون دختر بچه هاييه كه دستاي كوچیك و ظريف و لطيفي دارن.كه آدم خوشش مياد هي به بهانه هاي مختلف دستش رو بگيره و احساس تازه گي كنه و زنده بودن.از اون دختربچه هاييه كه دلت ميخواد ببريش لبه ساحل و اون اونقدر از طعم بستني شكلاتيش ايراد بگيره كه مجبورت كنه بري يه پارچ آب پرتقال با یه دونه نی  رو براي خودش و خودت بخري...از اون دختر بچه هاييه كه اونقدر با ناز و كرشمه حرف ميزنه كه دلت ميخواد دنيا همينطور باشه،تو و او هم باشين و اون تا آخر دنيا برا تو حرف بزنه و تو هي فكر كني كه چقدر دلت ميخواد هر طور كه شده جلوي ِ جلو رفتن عقربه هاي ساعت رو بگيري تا فقط او ازونجا نره.كه همينطور بمونه.كه دلت ميخواد تموم دنيا رو با اون لي لي بري و اون هي موهای فرفریش رو در هوا تاب بده و تو هي بيشتر غرق "بودن"ش بشي...

از اون دختر بچه هاييه كه بلدن دختربچه باشن...كه بلدن چطور به وقتش بچگي كنن و چطور به وقتش مثل يك پنبه بشينن كنارت و اشكات رو پاك كنن و نگران،نگات كنن...

از اون دختر بچه هاييه كه محبت رو گدايي نميكنه،جذب ميكنه.كه از من بيشتر معناي محبت رو ميفهمه.كه ميفهمه چطور با لبخندش بفهمونه كه محبت حتما كلامي نيست.يعني نميتونه اينطور باشه.محبت كه كلامي ميشه،گند ميزنه به هر چی كه اون وسط هست و نيست.گند ميزنه به كسي كه ياد گرفته محبت رو بشنه.گند ميزنه به كسي كه ياد گرفته محبت رو فقط تعريف كنه...از اون دختر بچه هاييه كه دلت براي بوييدنش تنگ ميشه..كه وقتي مي افته زمين گريه نميكنه ولي كافيه بي قصد،سرش داد بزني كه مثلا به اين دست نزن، آنچنان دهانش رو باز ميكنه و چشماش رو ميبنده و آنچنان گريه ميكنه و نا آرومي ميكنه كه از خودت حالت به هم ميخوره...از اون دختر بچه هاييه كه بستني اش رو بدون تعارف ميده دست پسرك روسياه فالفروش و اونقدر با ذوق،ليس زدنش رو تماشا ميكنه كه خسته ميشه...كه از كنار يه درياي آب كه رد ميشه،خم ميشه،طوري كه كفشاش خيس نشن،آبنباتش رو در آب فرو ميكنه و مدتي تكون ميده، فقط برا اينكه طعم شور دريا رو شيرين كنه...

از اون دختر بچه هاييه كه روي زمين دووم نمي آره.كه خدا در درون بعضي ها ميگذاره كه فقط  زندگي كردن رو ياد همون بعضي ها بده..كه يه وقتايي اونقدر پرم ميكنه كه ميترسم راه كه ميرم از درون گوشام بزنه بيرون...كه گاهي اوقات مثل الآن كه ميشه،نا امید یه جورایی و دپرس و بی معرفت شاید ٬پشتش رو ميكنه به من و دست به سينه ميشينه و اونقدر اخم ميكنه و با قهرش از درون فشارم ميده كه مجبور ميشم به تعريف كردنش اكتفا كنم و بشينم اينجا و براتون بگم از اون دختر بچه هاييه كه خیلی دوست داشتنیه و دستاي كوچیك و ظريف و لطيفي داره و...


همیشه برای "ماندن " دلیل هست... وبرای "رفتن" بهانه..

همیشه برای "خواستن" نیاز هست... و برای "رد کردن"،مصلحت...
همیشه برای "داشتن" فضا هست... وبرای "نداشتن" تقصیر...
این که سوار بر کدام کوپه این قطار شوی به پای ماندن و دستِ خواستن و عشق داشتنت برمی گردد... اگر داری که          
بسم الله...
اگر نه،جهان پراست از"بهانه" و "مصلحت"و""تقصیر" بی صاحب...
همین..
 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 20:22 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

بانو!


همسفر همیشه بیدار دلسوزی چون تو داشتن، موهبتی ست که هر راه طولانی سوزان را به حدی حسرت انگیز ، کوتاه می کند ـ و کوبیده و آبادی نشان.
اما عزیزمن! لااقل به خاطر سلامت این هم اندیش همقدمی که من در تمامی سفرهایم ، تا لحظه های آخر، به او محتاجم، و به راستی عصای دست تفکر من است، این طور نگرانِ خوب و بد هر قدمی که بر می دارم نباش و این طور خودت را با این فکر که نکند پیچیدگی ها و دشواری های این راهِ هزارتو مرا از آنچه ظرفیت شدنش را داشته ام بسیار دور کرده باشد، مضطرب مکن.
من که می بینی تمام سعی خودم را ، شاگردانه، برای
یادگرفتن، اندیشیدن، و فهمیدن به کار می برم. طبیعی ست که بیش از آنچه هستم، نمی توانم عرضه کنم، و هرگز نیز کم از آنچه بوده ام و می توانسته ام ، عرضه نکرده ام.
این را می دانی و بارها شنیده ای که برای یک صعود دشوار ـ اورست یا دیواره ی علم کوه ـ گروهی بزرگ حرکت می کند، تا گروهی کوچک برسد. گروه بزرگ تمام نیروی خود را به گروه کوچک می دهد، خود را وا می سپارد و وقف می کند تا گروه کوچک ، لحظه ی رسیدن را احساس کند و این احساس را بالمناصفه تقسیم. در واقع به آسانی ممکن است که ما جای هر یک از افراد گروه کوچک را با هر یک از افراد گروه بزرگ عوض کنیم بی آن که از بخت صعود ، ذره ای بکاهیم؛ چرا که این نیروی گروه بزرگ است که گروه کوچک را به پیش می راند و به احساس رسیدن می رساند...
حال، عزیز من! تو آن گروه بزرگی، من آن گروه بسیار کوچک.
اصل، اراده ی معطوف به قدرت است و تفکر و اعتقاد. دیگر نباید این همه مضطرب بود و دل ناگران.
گروه بزرگ من، درست نیست که با دلشوره ی دائمی اش مرا از استوار رفتن باز دارد یا در این مسیر سخت گرفتار تردیدم کند.

 

عزیز من!

تو گرچه تکیه گاه منی، اما خود، در تنهایی، ساقه ی باریک یک گل مینایی. مگذار حتی نسیم یک اضطراب، این ساقه ی نازک را مختصری خم کند. شکستن تو ، در هم شکستن من است.
جهان، جهان دغدغه هاست. لااقل در باب منِ چندین ساله ی آب از سر گذرانده ، بی دغدغه باش!
ما چیزی را که با ایمان ساخته ایم با سودا خراب نخواهیم کرد.
به خصوص، بانوی من! هرگز نگران این مباش که مبادا در حق من کاری می توانسته ای کرده باشیو نکرده ای، ابداً.
همان قدر که پای توقع در میان است پای ظرفیت هم باید در میان باشد.

 

عزیز من!

بگذار این طور بگویم تا مسأله، کاملاً و برای همیشه روشن شود:
اگر من چیزی نشده باشم، تو کوچک ترین گناهی نداری؛ چرا که همه ی زحمتت را برای آن که چیزی بشوم کشیدی و من نشدم...
و اگر چیزی شده باشم ـ در خدمت انسان دردمند و انسانیت زخم خورده ـ هر چه شده ام تویی و فقط تو؛ چرا که باز هم همه ی زحمت را برای چیزی شدنم ، فقط تو کشیده ای...
امروز، خجلت زده، تنها چیزی که می توانم بگویم این است که من در حق تو بی حساب قصور کرده ام، و تو در حق من، هیچ خوبی نبوده است که نکرده باشی...

 

نادر ابراهیمی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 22:17 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

باز یقه ام را چسبیده ای…


که برایم شعر بگو،

معشوقه…

شعر تویی

این نوشته هام بهانه اند.!!!

امممم ... این حسم شاید برای همراه بودن با یه عروسک باشه که عاشق شیطونیاش هستم .که با سماجت و خرج دو سه فقره دلبری راه رو از میون ثانیه ها باز میکنه ، میاد ولو می شه کنج شش هام و بعد نفس رو ،ریسه ریسه سنجاق میکنه به زلف هاش .گاهی هم شیطنتش میگیره و با نوک انگشتای باریکش آروم و معصوم با پرز های نایم ور می ره .گاهی هم که سرحاله بنا میذاره به بپر بپر کردن روی دیافراگم . و هر بار اصابت پاهای عزیزم با کیسه های هوا می شه یه درد دلچسب و بعد یه لب خند ...

و وای ازین عطر دیوانه کنندش که حس آدم رو به حسودی وا میداره که آی نکنه که این عطر به مشام خیلیا برسه و این شیطونیا فقط...

 

تسبیح می‌سازم
از اسم زیبایت
هر صبح
نام ترا صد بار می‌بوسم.

 

خوب بحثم بره توی وادیه هنر که خیلی دوست دارم توش کار کنم.و واسه همینم رشته هامو عوض کردم.من با توجه به رشتم و علاقه ای که به کارای هنری و خیلی خیلی خاص دارم٬متوجه شدم که تو شناختن کارای خاص و هنری دستی بر آتش دارم .البته قبلنا هم میفهمیدم ولی ریز آشنا نبودم.سعی کردم طرحای خودمو هم حالا به نوعی چیزای تک و خاص توش کار کنم .و الان که یه کاره هنری رو با جنبه های دیگش بیشتر آشنا شدم و بیشتر دارم میرم به عمق کار تازه میفهمم که هیچی نیستم فعلآ و حالا حالا ها باید کار کنم.کارای مینیمالو هم دوس دارم و کار با رنگارو٬واسه من بیشتر طرحامو روی زمینه سفید کار میکنم چون به زیباییش دارم پی میبرم و میشه گفت یقیین پیدا کردم. رنگارو میبینم روی زمینه ی سفید و کارای خیلی ساده و مینیمال رو روی زمینه ی سفیدش کار میشه رنگ مشکی و حتی ترکیبای رنگی٬صورتی ٬قرمز٬آبی و زرد و خیلی رنگای دیگه که روی این زمینه ی سفید کار کنی میبینی شاهکار میشه.یه کار هنری و فوقعلاده که لنگشو هیچ جای دنیا پیدا نمی کنی.تازگیا یه رنگ آبی خاص که عمرآ بشه این رنگو پیدا کنیدو روی این زمینه سفید کار شده بود که میشه گفت شاهکار بود که کارای هر هنرمندی هم پیشش لنگ میندازه.تقریبآ هرچیزی روی این زمینه شاهکار میشه.خوب البته بیسه کار فوقعلاده که باشه معلومه هرچیزیو بهش جلوه میده.

و در آخر میگن بزرگترین معمار هستی خداونده که همیشه کارای خاص و زیبا و فوقعلاده مخصوص دستای هنرمند خودشه.و چه زیبا خلق میکنه....

ممنونم از خدا.

اینترنتم مدام در حال قطع شدنه تا همینجا پست می کنم.کلافم کرد.

یکی از دیالوگهای فیلم شبهای روشن

رویا: می دونی همه فکر می کنن  اگه حس واقعیشون رو نشون بدن همه چی به هم میریزه،

هیچ کس حرف دلش رو راحت نمی زنه خوب اگه نمی خواد می تونه همون شب اول، همون لحظه اول بیاد و بگه...

استاد: فکر نمی کنی آدما واسه مخفی کردن احساسشون دلیل دارن؟

رویا: دلیلشون از هم دورشون می کنه، چه دلیلی از عشق مهم تره!


 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم شهریور 1392ساعت 9:43 توسط مردی که دل نداشت...| |


چای را من دَم می‌کنم

میز را تو می‌چینی

بعد، می‌نشینیم پشت پنجره‌های خود‌مان

و به هم‌دیگر فکر می‌کنیم!

حوصله درس خوندن ندارم حد اقل این روزها!
همش دنبال کارا هستم که هرچه زودتر بتونم شروع کنم رسیدن رو.روی طرحا هم به شدت دارم کار میکنم و برنامه میچینم.هر روز یکی پیدا میشه دلسردم کنه ولی نمی دونن من انقدر سمج و گیر هستم تو کارم و یه دلیل بزررگ دارم واسه دلسرد نشدنم تا بلاخره انجامش بدم و موفق بشم توش.من استاد رسیدن به چیزایی هستم که سخته و راهی واسه رسیدنش پیدا می کنم حتی اگه جونم و به پاش بدم.شب گذشته شبه خوبی بود عروسی رفتیم جاتو هم خالی کردما و البته اگه آخرش این قدر تلخ نمیشد.وقتی بشنوی که بگن حوصلتو ندارن اونم از کی....

 معمولا ته هر خوشی این دنیای لعنتی یه نشانه ی بدی برا من میاره تا به من ثابت کنه: هنوز نرسیدی محکم باش و ول نکن اوضاع رو...

بعضی ها را هرچقدر هـم که بخواهی ؛
“تمام” نمی شوند ….
همش به آغوششان بدهکار میمانی !
حضورشان”گـرم” است ؛ سکوتشان خالی میکند دل ِآدم را …
آرامش ِ صدایشان را کم می آوری !
هر دم هر لحظه “کم” می آوریشان …

 

دلم تنگ شده .. برا بعضیا خیلی بیشتر ! اینقدر که تحملشو ندارم !
نمی دونم چی کار باید بکنم ! چاره ای جز دوری نیست این روزا !
باید تحمل کنم ..

نمی تونم آرامش کنم.شب و روز حالیش نیست٬یه دم بهونه  می گیره٬همش هوایی میشه٬ همش تا یه چیز به چشمش می خورد عکس رخ یار می بینه.همش مثه بچه ها ادا در می آره٬همین دیروز داشتم بیرون میگشتم واسه کارگاه ٬ یه دفعه نمیدونم چی شد که رفت  نشست لب جدول و های های گریه کرد.هرچی گفتم چی شده...!!همش به خیابان مشترک هر روز اشاره کرد با اون مواظب باش گفتناش !

با هر بدبختی بود پا شدم و رفتم سراغ کارا.تا هم میرسم خونه بساط اسفند دود کردنو صدقه انداختن شروع میشه از راه دور واسه اینکه خدا دور کنه ازش هرچی بلاس...

یه وقتایی هست آدم از بعضیا٬فقط بعضیا انتظارایی داره و اونم اصلآ انتظار بالایی نیستا ولی خوب...

یه ذره بیا خودتو بزار جای من٬فقط یه ذره و بعدش کمی فکر کن ببین منم حق ندارم؟؟؟

 

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه کساني که نديده ام دوست مي دارم

تورا براي لبخند تلخ لحظه ها

پرواز شيرين خاطره ها دوست مي دارم

تورا به اندازه ي همه ي کساني که نخواهم ديد دوست مي دارم

اندازه قطرات باران ، اندازه ي ستاره هاي آسمان دوست مي دارم

تو را به اندازه خودت ، اندازه آن قلب پاکت دوست مي دارم

تو را براي دوست داشتن دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي کساني که نمي شناخته ام ... دوست مي دارم

تو را به جاي همه ي روزگاراني که نمي زيسته ام ... دوست مي دارم

براي خاطر عطر نان گرم و برفي که آب مي شود و براي نخستين گناه

تو را به خاطر دوست داشتن ... دوست مي دارم

تو را به جاي تمام کساني که دوست نمي دارم ... دوست مي دارم ...

 

نوشته شده در جمعه هشتم شهریور 1392ساعت 11:25 توسط مردی که دل نداشت...| |

تعهد داشتن قشنگه، حتی تعلق داشتن...
اینکه بدونی مال کسی هستی، سهم کسی هستی و اونم مال توئه، حق توئه.....
مهم نیس این تعهد امضاء بشه تو یه کاغذ پاره....
اصلش سند خوردن توي قلبامونه. . . .

میشه گفت من این حرفو قبولش دارم.اين روزا خاكستريم شايدم سياه. شدم عينهو اون ليوان ابي كه قلموي رنگيتو ميزني توش سبز زرد ابي... سياه سياه . اخرش مي مونه يه ليوان پر سياهي.گله داري ازينكه چرا اينجوري نگات ميكنم چرا بعضی کارارو الان میخوامشون با تو خوب چيكار كنم اخه همیشه فك ميكنم دارم ميميرم اينم اخرين نگاهمه و آخرین لحظه هامه.تو میدونی نیازی ندارم به هیچی و واسه چیزی نیست که هستم.من نیازم به تو دلیلی داره که فقط تو می دونی .

من نيازم تو رو هر روز ديدنه.........................از لبت دوست دارم شنيدنه

من هنوز رقص ياد نگرفتم.میرم وسط دست به کمر تند تند راه میرم میدونم میخندی مثل اولین باری که بهم داشتی یاد میدادی رقصیدم تو خندیدی و دعوامم کردی.ازون روزيكه گفتي منشي دفترت خانم نمیخوام باشه نميدوني چقد حالم فرق کرد و وقتي بهم گفتی زنگ ميزنم گوشيو ورميداره با اون عشوه هاي خركيش و الو گفتنش تنمو ميلرزونه .حسود خودتي دست خودم نيست چيكار كنم.منم میفهمم این حساتو.منم دوست دارم این حساتو.

آنقدر در تو غــرق شـــده ام
که از تلاقـــى نگاهـــم بادیگرى احســـاس خیانــت میـــکنم!!
عشـــق یعنى همین…

دلم بد جوري شكست وقتي گفتي من نميتونم به خاطر تو اینجا بمونم خودتو بكش بالا و من واسه تو صبر نمی کنم بهتر بیاد میرم.من واست صبر نمی کنم و قولی هم بهت ندادم.همه ی اینارو خودم میدونم و از حق انتخابت خبر دارم ولی نمیدونی چقدر سخته.چقدر یکی شکسته میشه.خيلي سخته ادم يكيو دوست داشته باشه اينقد كه مست بشه از خوشياش و بشكنه با غم و غصه هاش ولي اون نفهمه يا خودشو بزنه به اون راه و همه ی اینارو بزاره به پایه چیزای کثیف. نمی دونه تو دل تو چی میگذره و همیشه دنبال بهونه میگرده و کوچکترین چیزارو میکنه بهونه.اونوقت ميشكني خورد ميشي وقتی پا میذاره روت.

سکوتـــــــــــــ …
و دیگر هیچ نمی گویم …!
که این بزرگترین اعتراض دل من استـــــــــ
به تو …
سکوت را دوستـــــــــ دارم
به خاطر ابهت بی پایانشـــــــ …..

 

صداش رو می بره بالا"میگه دلیل اینا چی بود!! "..سرم رو که میگیرم بالا.نگاهش که می کنم دست خودم نیست چشمونم می لرزه..یاد همه تنهاییام می افتم.یاد همه سکوت ها.یاد تفکرات فانتزی زیبایی که مثل پسربچه های سیزده ساله خام خام باورشون می کردم یاد توهمات غیرممکن(چند روزه ام!!)دستاشو میگیرم و پچ پچ می کنم که "اگه وسط خیابون نبودم بغلت می کردم..کاش می تونستم..به یک بغل ..به یک شانه احتیاج دارم.. "هنوز جمله ام تمام نشده که باز داد میزنه.ای کاش میشد .محکم.همون جا.وسط آدم های پیاده رو.بغلم کنه و محکم...برای یک لحظه میشنوم که می گه"دیگه اینجا نبینمت" و میره. لبخند میزنم..تلخ تلخ ...من می مونم .شلوغی خیابون و ماشینایی که بوق بوق کنان نگام می کنن.ای کاش جوره دیگه نگام میکردی.جور دیگه باورم میکردی.همیشه نیمه خالیه لیوانو نمیدیدیو نمیکردیشون بهونه.ای کاش سر سری نگاه نمیکردی.

چیه؟
چرا دلت گرفته؟
او هم آدم است.....

اگر دوستت دارم هایت را نشنیده گرفت.....
غصه نخور.....
اگر رفت.....
گریه نکن.....
یک روز چشمای یک نفر عاشقش میکند.....
یک روز معنی کم محلی را میفهمد.....
یک روز شکستن را درک میکند......
آن روز میفهمد آه هایی که کشیدی از ته قلبت بوده.....
میفهمد شکستن یک آدم تاوان سنگینی دارد......

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392ساعت 12:40 توسط مردی که دل نداشت...| |


Design By : Night Skin