چیزی شبیه سکوت

.

.

.

پایان...

.

.

.

نوشته شده در جمعه سی ام آبان 1393ساعت 0:41 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

 

بیا به هم اعتماد کنیم:

من به چشم‌های تو

تو به پا‌های من

و قول بدهیم هم‌دیگر را به جاهای خوبی ببریم...

 

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم شهریور 1393ساعت 18:38 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

کوه زیباست
خاصه وقتی که بر شانه‌هایش
ماه سر می‌گذارد.

 

حالا این شعر چقدر خوب مفهومش درک میشه وقتی که معلوم میشه ماه تشبیهی از توست توش.در گفتن راز به یار، چه رازی پنهونه که یه دم از اون به صد عمر طولانی می‌ارزه؟ اون چیه که کیفیت دقایق رو بالا می‌بره؟ و لحظات زندگی رو در گرمای وصف ناپذیر خود شیرین می‌کنه؟ اون راز، رسیدنیه نه گفتنی. به تعبیر سنایی، آمدنی است نه آموختنی. در وصل، معیار و ارزش زمان به هم می‌ریزه. شیرینیه با هم بودن، ساعات رو به دقایق تبدیل می‌کنه و دقایق رو رنگ جاودانگی می‌زنه. عشقه و همراهش، همه ی تناقضای عجیب. شوق رو به گلایه تبدیل می‌کنه و گلایه رو به تفاخر.

و ای تویی که تمومه این رازارو میدونی حالا بزار همه بدونن که اگه دستم رو نگیری . اگه دوستم نداشته باشی . اگه هر روز صبح منو نبوسی و موهام رو مرتب نکنی . اگه برا من مهربونی از دهانت بیوفته و بهم مهربونی نکنی و فراموشم کنی . قسم می خورم که من خیلی زود پیر می شم . خیلی زود هم می میرم .

حالا خود دانی...

 

 

با تو آغاز می‌شود قصه
گرهش باز می‌شود با تو
آخر قصه را تو باید که...

 

 

نوشته شده در یکشنبه چهارم خرداد 1393ساعت 23:55 توسط مردی که دل نداشت...| |



یک رفتن هایی هست

که تمام شعرهای دنیا را

به پایش بریزی

                 برنمی گردد.........




نوشته شده در یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393ساعت 2:49 توسط مردی که دل نداشت...| |

تو که باشی
همهء فصل‌ها قشنگ‌ترند.

سلام.

سلام به همه ی دوستای گلم .

ساله جدید شروع شد با کلی چیزای خوب که در انتظارمونه.

ساله 92 هم با تمومه خوبیا و بدیاش تموم شد و دیگه شد خاطره.

بازم مثه هرسال کلی دعاهای خوب کردم سر سال تحویل واسه همه.امیدوارم امسال سال خوبو پر از برکت باشه واسه همه و پر از سلامتی.

امسال با همه ی سالا فرق داره...

زندگي کوتاه است
پس بياييد بگوييم به هم دوستت مي دارم
کار دشواري نيست
و بياييد بخنديم به غم ها با هم
حيف از آن اوقاتي که غم و غصه شود همدم ما
من و تو مي دانيم درد و رنج و غم و اندوه همه در گذرند
آنچه مي ماند و زيباست وفاي من و توست
زندگي يعني عشق
عشق را تازه کنيم
عشق را با همه قلب خود اندازه کنيم
زندگي کوتاه است.


عزیزم خودت می دونی که من تو رو چقدر دوست دارم . خودت می دونی در این دنیا برا من هیچ کس و هیچ چیز به پای تو نمی رسه . حتی همون باغ هایی که ازونا حرف میزنم که پُر از سیب های سرخه و رنگشون ، هم رنگ لب ها و گونه های تو اند . حتی اون طعم خوش اَنار که با طعم لبای تو هر بوسه اش کلی توفیر داره . حتی اگه تمام عمرم نویسنده باشم و برات بنویسم نوشته هام به پات نمی رسن . در مرز به مرز بودنت چیزایی هست که در من ابدی شده . و تا به ابدیت هی منو می کشه . که یادم بده رسم و آیین دوست داشتن تو را . و وای بر من که اگه قدر ندونم . می خوام برات از یک درد بنویسم . و شاید بعد از نوشتن این متن خدا دلش نازک تر شود و برا دلم ایمان بفرسته .
عشق رو می شه تنها و تنها در دل جستجو کرد . اگه روزی کسی باشه که بخواد عشق رو از جایی دیگه جستجو کنه و براش فلسفه ببافه و از زمین و آسمان براش دلیل بسازه . به بشر خیانت کرده . خیانتی که تاوان عظیمی داره . ناز بانوی من ، اینکه کسی باشه روحش رو بگذاره وسط ، جونش رو فدای عشق و دوست داشتن کنه . کم پیدا می شه . عشق مالا مال رنجه . عشق فقط بوسه و شعر نیس . سرخی لب ها و لطافت نیس . کسی که عاشق می شه . مدام باید با نَفسِ لاکردارش در ستیز باشه . که مبادا نیتِ عشق به هوس بدل شه . که مبادا دوست داشتن بازیچه ی هرزگی شه و غریزه . کسی که عاشقه وقتی جونش رو فدای معشوق می کنه تازه جون می گیره . تازه نفسش بالا می آد . وقتی در یک شعر هزار تکه می کنه خودش رو که از معشوق قرص ماه بسازه . تازه انگار از کویری مملو از غم رهیده . کسی که عاشقه رنجِ دوری و تنهایی رو تا هر وقت که باشه به جونش می خره . و بعد از چند روز که صدای معشوقش رو ، دلبرش رو پشت تلفن می شنوه آنچنان عاشقانه لب باز می کنه که خستگی یارش رو از تنش بربایه . و از این آدما در جهان کم اند . هر چند که ادعای دوست داشتن کار ساده ایه . اما به ندرت کسانی رو می شه پیدا کرد که حرمتش رو نگه داشته باشن و برا دوست داشتن از جان و تن و دنیایشون بگذرن .


من نفس کشیدنم

با دهان توست.

مستدام باد بوسه‌هات!


حالا تو در این سالها شدی تمام قلب من . من با تمام تو زندگی می کنم . من با تو خواب می بینم . در تو سبر می شم . اگر قرار باشه روزی این دوری تموم بشه و من نقطه به نقطه ی تنت رو ببوسم . قسم می خورم با عشق خواهم بوسیدش . قسم به نام پُر برکتت چنان از جون می بوسمت که با هر بوسه تکه ای از جونم رو روی تنت جا بذارم . خودت منو می شناسی که ، میدونی اهل زندگی غریزی نیستم . اهل هم آغوشی های غریزی نیستم . اهل بوسه های غریزی نیستم .
دوست داشتم خودم برات این نوشته ام رو بخونم . و اینکه با دیدن چشم هات خوب تر می شه خوند . ولی نمی شه . خدا تو را برا من نگه دارد و چشمای تو رو از من نگیره بانوی من.  

تو هستی
پُر از کشف زیبایی ام.



نوشته شده در جمعه یکم فروردین 1393ساعت 20:30 توسط مردی که دل نداشت...| |

چیزی نیست
من فقط کمی،فقط کمی

تَرَک خورده ام...


چی میشه اگه از یاد ببرم به کدام صفحه از زندگیم رسیدم؟چی میشه اگه بخوام به قول همینگوی موسیقی ای باشم که نشه راجع به آن کلمه ای گفت و نتوان در موردش سکوت کرد؟

دنده هام رو میذارم اینجا,میان آخرین دو صفحه ای که از این زندگی خوانده ام و میرم تا ملودی خودم رو بسازم.مشتی استخوان,بی قلب,بی شش نفس می کشند میان این دو صفحه.چیزی پشت این صفحات نخوانده هست,چیزی که همیشه احساس میکنم در صفحات نخوانده پنهانه.چیزی که باور داشتنم رو انتظار میکشه.اما تا همین امروز هیچ چیز به اندازه ی مشتی استخوان که تنفس رو تا مغزش درک کرده باور به زیستنم نمی ده.این بار اونا رو همونجا ترک میکنم برای تنفس آرامش بی پایان و میرم تا ملودی خودم رو با نفس این استخوانها بنوازم.


هَدَر نکن گلوله‌هایت را !

 

کشتن ندارد

گوزن پیری که شاخ‌هاش

 گیر کرده میانِ انبوهِ شاخه‌ها


یه چیزایی هستن که برا درست نشدن آفریده شدن ، براِ حل نشدن براِ حل کردن ِ آدما درون خودشون ! یه جاذبه ی لاینفک هم جزو وجودشونه که آدم رو میکشه طرف خودش تا حلشون کنه تا آنقدر بره طرفشون که درونش خفه شه ، یه چیزایی هستن مثل مردابای راکد اینا رو دست نزنین اینا جزو زندگی ان نمیشه کاریشون کرد بهشون لبخند بزنین ! منم نمیتونم کاریشون کنم نشستم با لبخند زل زدم بهشون تا شاید یکی از راه برسه که مثل قهرمانای داستان ها اکسیر حل مشکل دستش باشه یا اصلا خدا از اون بالا دستش رو دراز کنه بپیچدش دور انگشتش و گلوله کنه و پرت کنه اونور !


برای قصه گفتن؛ بهانه نداشت مادر بزرگ

 

رفتنِ تو را بهانه کرد

ماندنِ مرا، قصه!


به من چه ما دیر رسیدیم.به من چه شاعرا حسودن و نویسنده ها حساس و پدرا عصبانی و مادرا خسته و کافه ها خلوت و بازارا شلوغ و مذاهب بسیار و آدما فرد و دشمنا زوج و دردا زیاد و پله ها
بلند !

به من چه که پیش بینی هامون به ف.ک رفت.آیا من مقصرم که زالوها،خون در جریان رابطه مون رو مکیدن؟زالوهای هزار و دویست و پنجاه تومنی! اونا با هم جمع شدن،متحد بودن و به هدف زدن.ما چی؟ما هم با هم یکی بودیم؟جمع شدیم که متحد باشیم؟توبه کردیم که یکتا پرست شیم و به فصل تک پرهای تنهای مهاجر ایمان بیاریم؟ما خواستیم خورشید رو تسخیر کنیم؟خواستیم از هم بگذریم؟اصلا تونستیم مثل زالوها به پوست هم بچسبیم و لب هامون رو روی پوست اون یکی بلغزونیم؟ما بدهکاریم جانم...ما همه بدهکاریم.ما به آدما بدهکاریم.به زالوها.به رابطه ها

ما به خودمون بدهکاریم.

ما خسته بودیم.ما دچار عادت ماهانه مغزی شدیم.ما در بهمن ماه احساس گیر افتادیم،وگرنه انقدر ساده به هم توهینارو نمی کردیم.انقدر به هم شک نمیکردیم . انفدر همدیگرو نمیرنجوندیم.انفدر با غرور حرف نمیزدیم.شعرهای در پیت حفظ نمی کردیم و لحظه هامون رو ارزون نمیفروختیم .

ما آدمای ساده ایی بودیم که تا دنیا دنیا بود با همه جنگیدیم.ما با مادرمون در دبیرستان دعوامون شد.با پدرمون در دانشگاه به اشتراک نرسیدیم.با دوستمون سر مساله خیانت دچار سوتفاهم شدیم و از عشقمون بابت چیزای بیخودی آزردیم.ما انسانای بینوایی هستیم که به این چیزا خو کردیم و دلخوشیای کوچیک زندگی مون حسرتمون شد.حسرت داشتن یه جای کوچیک برا دوست داشتن .برا بوسیدن.برا رقصیدن با معمولی ترین ساز دنیا.حسرت خوردن یه شام عاشقانه و یه بوسه گرم و یک عشق اختصاصی و یه فنجان مشترک و یک سقف محکم .

ما دچار عقده ی "شدن" شدیم.عاشق شدن.دوتا شدن.آرام شدن.کامل شدن.بهتر شدن.راحت شدن.مستقل شدن.ما به دلبستگی "کمی" مبتلاییم.کمیت های مادی.متراژی.اواراق مشارکتی.ما تنها شدیم و جدی جدی باور کردیم که احتمالا هم "محکومیم" .

ما با همه این چیزای سخت کنار میاییم. هر روز بدون اینکه دقیقا بدونیم چه خونی از احساسمون می ره و دچار فقدان "آهن حوصله "می شیم با اونا زندگی می کنیم.اون وقت توقع دارید از گرسنگی یا چه میدونم گرانی بمیریم؟


ما راحت به هم تهمت میزنیم.ما راحت به هرکسی نسبت بد میدیم.ما راحت دل میشکنیم.راحت همو توی بدترین و بهترین شرایط تنها میزاریم.با غرور با هم حرف میزنیم.سر هم میکوبیم.دادو فریادو دعوا میکنیم.برا رسیدن به چی؟

برا رسیدن به چی ما با هم این کارارو می کنیم.

خوب باشه من ما بدترین آدمای دنیا.حق با تو...

به جز ما همه خوبن؟همرو شناختی؟حالا با آدمای خوب ببینم به چیا میرسین.چی بدست میارین؟؟ پول؟ ثروت؟تیپ و ظاهر؟ حرف مردم؟ باشه تو کفشای پاشنه بلندتو دیگه راحت بپوش.دیگه ناراحت نباش کی چی میگه.

اون موقع که نگرانی که واسه مهمونی چی بپوشی .خبر داری از نگرانی من؟که من چه فکرایی واسه اون آینده تو ذهنمه.که من باید تنها این راهه سختو طی کنم؟

حالا راحت کفش پاشنه بلند بپوش با لباسای آبی و لاکه آبی.

خوشا به حاله تو ...

خوشا به حاله همه کسایی که راحت میگذرن از یه لحظات زندگی...

ای کاش همه چی به این چیزا بود.

بدون وقتی ...... نباشه .همه فقیر ترینیم.


عشق

چه به ناگهان بیاید، چه به آهسته‌گی

فرقی نمی‌کند

تو را به تمامی در بر خواهد گرفت

مثل خیس شدن:

چه در باران باشد، چه در مِه!


به واسطه ی چند خط شعر یا متن های خوبی که می نویسید و به واسطه زیبایی و چیزایی که دارین به خودتون مغرور نشین . آدمای بزرگ غرور بیش از حد رو در خودشون خفه می کنن . غرور وقتی در آدم زیاد می شه . جای خیلی چیزها رو می گیره . چیزهایی که برای به دست آوردنشون سال ها دویدیم . بعضی ها رو می گم به خودتون مغرور نشید .


چه از تو دورم کرده‌اند کلمات!

 

کاش جای این‌همه شعر

فقط نوشته بودم:

دوستت دارم!



نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1392ساعت 11:23 توسط مردی که دل نداشت...| |


مرسی که هستی
و هستی را رنگ می‌‌آمیزی
هیچ چیز از تو نمی‌خواهم
فقط باش
فقط بخند
فقط راه برو...
نه،
راه نرو
می‌ترسم پلک بزنم
دیگر نباشی...

 

شاید توی همین زمستون باشه . توی همین سرما و برف و یخ بندان . که هوا به طرز بی شرمانه ای زیر صفره و دندون به دندون نمی رسه . زمستانی که سوزش تا استخوان آدم جولان میده . و من لباس های زمستونیم رو تنم کردم . کلاهم رو سرم کردم و پوتینام رو پوشیده باشم و در حالی که داره از آسمون برف می باره . دست دخترم رو با بانو گرفته باشم و روی برف ها با اونا  راه بریم . و او دخترم هی منو سین جین کنه و از من بپرسه که بابایی برف چطور می باره ؟یا اینکه پرنده ها توی این سرما چیکار می کنن و کجا خودشون رو گرم می کنن؟ منم  دستم رو بگیرم زیر بغلش بعد آروم از رو زمین برف گرفته بلندش کنم و بغل بگیرمش و نوک سرخ دماغش رو که همیشه مثه مامانش سرد میشه رو ببوسم و شالگردنش رو که مامانش بافترو براش سفت کنم و برف رو از رو شونه هاش بتکانم که خدای نکرده سرما در تنش زوزه نکشه ، تب و لرز نگیره و دختر بابا سرما نخوره . بعد براش توضیح بدم که برف چطور می باره . نه اینکه بخوام قانون دما و فشار و موقعیت جغرافیایی رو براش مو به مو بگم . یا اینکه از تشکیل ابرها شروع کنم و براش علمی حرف بزنم . فقط کافیه جواب سوالش رو ساده و درست به اندازه ی سوالش جواب بدم. او خودش همه چیز رو می فهمه و جواب سوالش رو می گیره . و بعد براش بگم که پرنده ها توی این سرمای سگ کش سفر می کنن . می رن جایی که آفتاب باشه و هواش مرطوب و بارونی . جایی که سردشون نشه و مجبور نباشن لب پنچره ی خونه ای یا چه می دونم کافه ای . یخ بزنن و خون بالا بیارن . می رن سفر که قائله ی سرما بخوابه و فصل جفت گیری به راه باشه . بعد از سرما پرنده ها که بیان با جفتشان عشقبازی می کنن تا آخر پاییز .

میگه بابایی مگه اونا مثه ما بابایی ندارن؟میگم دارن عمر بابا.زودی تا حرفم تموم نشده میگه خوب چرا باباییشون گرمشون نمیکنه؟مامانی که میگه تو بخاریمونی وقتی توی بغلتیم تو این سرما.بانو بهمون همینجوری با لبخند همیشگیش  نگاه میکنه و دستش رو محکم میگیره دوره دستم.بعد نگاهمون به هم گره میخوره و.... میگم بابایی قربونت بشه آخه بیرون واسشون خیلی سرده و میرن جایی که راحت جفت گیری کنن.نگاهش به چشمام ماسیده.  انگار که توی حرفایی که براش زدم راجع به جفت گیری و عشق بازی براش کلی سوال پیش اومده . ولی نمی پرسه و من این رو به خوبی می دونم . بی اینکه سوال بپرسه برایش کوتاه و ساده توضیح می دم .  که جفت گیری چیزی شبیه ازدواج آدم هاست با همدیگه . و عشقبازی بوسیدن و ناز کردن و نازکشیدن هاشون با هم .

بیشتر از این نمی تونم براش توضیح بدم . نمی تونم براش از دوست داشتن بین آدما بگم که چقدر  با عظمته و با جفت گیری غریزی ساده ی  پرنده ها فرق داره . که امسال هست و سال دیگه نیس  . نمی توونم براش بگم  که  دوست داشتنِ بین من و مادرش سال ها برام تنهایی آورد و درد و دوری و گریه و  دلواپسی رو در من هر طور که خواسته تلمبار کرده . بی اینکه دلش به حال و روزم بسوزه .  نمی تونم از جان دادن  و جان کندن براش حرف بزنم . اینکه وقتی کسی رو دوست داشته باشی باید پاش جونت رو فدا کنی  و این یعنی تمام دوست داشتن .نمی تونم بگم چند سال طول کشید تا مامانش دوست داشتنه منو باور کرد. اینا رو نمی تونم براش بگم چون هنوز اونقدر  بچس که فلسفه ی این حرفا رو درک نمی کنه و گفتنش فایده ای براش نداره . جز اینکه ذهنش رو درگیر می کنه و  همه چیز براش سوال می شه و هنوز برای این سوال ها و جواب ها زوده . من براش نمی تونم  دوست داشتن رو  زیر ذره بین بکشونم براش تفسیر کنم . و دلم داره می ترکه از نگفتن .

دیگه سوالی نمی پرسه . فقط می گه:بابایی اجازه هست دسته مامانی هم بگیرم بگیرینم توی هوا؟ سرم رو تکون می دم که آره بابایی . از بغلم میاد پایین و آروم و بی عجله . دقیق عین مادرش که همیشه آخر شب ها دست سردش رو میزاره توی دستام و با وسواس ، آرام و بی عجله سرماش به گرما تبدیل میشه . بعد می گه آخیش از بس سرد بود هیچ چی رو حس نمیکردم. می خندم و می گم دستتو خودم گرم میکنم بابایی .بده دستاتو به منو مامانی تو زاییده شده از وجود مایی عمره بابایی.

 بعد بی مقدمه می پرسه . اینکه بعضی شبا توی رختکن سر روشویی میری پشت سر مامان و دندونای مامان رو  از  توی آینه مسواک می زنی و بعد گردنش رو می بوسی جز همون عشقبازی هاست بابایی؟بانو میزنه زیر خنده و به زیباترین حالتی که می تونید تصور کنین نگاهشون می کنم و گونه های سرخ و سردشون رو می بوسم و در گوشش می گم گنجیشک بابا شب هایی که خوابت نمی بره دزدکی رصدمون نکن . آدمیست و عشق و احساس .


خنده‌های تو
کودکی‌ام را به من می‌بخشد
و آغوش تو
آرامشی بهشتی
و دست‌های تو
اعتمادی که به انسان دارم
چقدر از نداشتنت می‌ترسم بانو...

بعدآ که بزرگتر شدی بابایی برات میگم که هیچوقت این احساسات و عشقت رو کوچیک نکن یا تحمیلش نکنی به کسی بابایی.اونوقت بعد از مدتی ازت زده میشه عشقت و راحت میذارتت کنار و میره سمت اونکه خودش دوسش داره و عاشقشه.بابایی بعد هم به تو میگه برو گمشو و هزار جور بی احترامی میکنه بهت.چون میدونه دوسش داریو از گل نازکتر بهش نمیگی و همیشه هستی.

بابایی عشق خیلی بزرگه مثه عشقه منو مامانت.مثه عشق ما به تو عمره بابا.

توی همین فکرا بودم که یهو به خودم اومدم و دیدم بعضیا چه ساده به عادتشون میگن عشق و بعد چه ساده می فروشنت....

ولی بابایی جون بابا عشق رو تجربه کن چون زندگی باهاش رنگ دیگه ای میگیره....

دست سردمو میگیرم جلو دهنم و تند تند ها ها میکنم تا گرم بشه ولی نمیشه.

میدونم این سرمای تنم ماله سرمای زمستون نیست.

 

 مرگ که خواستن ندارد

خودش می‌آید؛

 

تویی که نمی‌آیی!

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1392ساعت 4:24 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

تو فرق داری با همه دنیا...

                               من عاشقه این حسه تبعیضم...

 


رفته بودم روی پشت بام. نه به خاطر اینکه دچار کمبود ارتفاع شده بودم و دلم می خواست قدری حتی شده به اندازه ی ۱۵ پله به چیزی به نام آسمان نزدیک تر باشم. نه به خاطر اینکه هوا بارونیه و روی پشت بام بارونی تر. نه به خاطر اینکه هوا سرده و دلخواهه و روی پشت بام سرد تر و دلخواه تر. اومدم روی پشت بام حتی نه به خاطر اینکه روی پشت بام  آنتن رو درست کنم.اومده بودم که لوله ی بخاری رو که بابا برعکس گذاشته بود رو درست کنم به همین راحتی. دلایل همیشه هم نباید به مسخرگی برهانای در هم تنیده ای باشند که از ذهن یه وکیل یا یه فیلسوف یا یه جغرافی دان تراوش میکنه و همه جا رو هم به همون پیچش لاینحل دچار میکنه. دلایل گاهی زیبا هستن. مثل همین چشم انداز کوه که برف نشسته روش و هوای محشری که بوی زمستان زود رس به کلش خورده. واااااای شما نمی دونین چشم انداز اینجا رو. نمی دونین که چه سگ لرز شیرینی زیر پوست درختا راه می ره. و بوی خاک. و بوی بارون. آه که کلمات کوتوله چقدر قدشون به نوشتن اینجا نمی رسه.

حاله خوش.این روزا با این حاله خوشی که دارم با وجود یه نفر که فقط خودش میدونه داره میگذره.با تموم برنامه هایی که ریختیمو به شدت هم سنگینه داریم میگذرونیم.و همیشه هم شکر خدارو میکنیم.


همین که کنار تو نفس می کشم برام کافیه.برا من هیچ حسی شبیه با تو بودن نیست. وقتی هستی پر از اطمینانم، پر از حس خوب زندگی. بهار رو در این روزهای زمستانیه سال با بودنت حس میکنم. آرامش و تمام شور زندگی ام هستی...

 


تو مـــی دانی
حتــی اگر کنارم نشسته باشی ...
باز هم دلتنگ تو ام !
حالا
ببیـــن
نبـــودنت ، با من چه می کند ...

 

من برای چند نفر زندگی میکنم و دینم رو میخوام بهشون ادا کنم.و فقط این هدف به من انرژی میده واسه زندگی همراه با بودن این چند نفر.

یه لحظه ی ویژه ای تو یه چیزی رو در خودت کشف می کنی و باور نمی کنی این توانایی یا به عبارت بهتر جنون همه ی عمر با تو بوده است و تو نادیدش گرفتی.

 

بین من و تو
باید عدالت حکمفرما باشد ای یار
گاهی تو در آغوش من باش
گاهی مرا مهمان آغوش خودت کن!

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1392ساعت 19:21 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

 

حتا یک نفر در این دنیا
شبیه تو نیست
نه در نفس کشیدن
نه در نفس نفس زدن
و نه از قشنگی نفس مرا بند آوردن
می‌بینی؟
پروردگار عالم
وقتی تو را می‌آفرید
هرچه عطر نارنج داشت
ریخت توی تن تو
بخشید به موهات
و تو تنهای بی‌همتای من شدی...

 


یه دختری هست اون طرف تر از ما ؛ من لاک های دختره رو دوست دارم روی اون دستای ظریف  . همه ی لاکا قشنگن , چون همه ی رنگا قشنگن , همونطور که همه ی آدما . همه ی ادما قشنگن , یعنی زشت نیستن . چون محض ِ زشتی و زیبایی وجود نداره , همونطور که خوبی و بدی . آدم یه جایی به اینا پی میبره.

ولی یکی هست.همین دختری که همه ی رنگا بهش میاد.همیشه لاکایه رنگی رنگی داره.این دختر محض ِ زیباییه...محض ِ خوبیه... 

یه حس خوب و کلی انرژی میده به آدم نگاه کردن به دستاش و چهرش ...

این روزا که کمتر دارم مینویسم بسیار خوب داره میگذره.همش رنگی رنگیه مثه ناخونای زیبای دخترک...

خدایا ممنونم ازت...

فکر اینکه فصل پاییز با این بارونه زیباشو این درختا با این همه زیبایی دقیقآ زمانی باشه که اتفاقای خوبم برات بیوقته غیر باور بود.ولی من باور کردم و دیدم قدرت خدارو....

حس هاتو درک میکنمو تویی که شدی همه ی روزهام.چند نمونه ی سادشو با صدات....

وقتی سرخوشی این صدا رو در میاری : قیییییییییییییییییییییییییژ .

همونطور وقتی حس جیغ بهت دست میده که یعنی "نه" : ااااااااااااااااااااَی .

یا مثلا خیلی که سورپرایز و هیجان زده میشی میگی : ووووووووووووووو ...

وقتی یه چیزی دلخراش باشه : وووی .

وقتی یه چیز کلافت میکنه : پوووف .

وقتی دلت لیز بره و چشمات ریز بشه برا چیزی : آخِ ــــــــی  .

و وقتی یه چیزی غمناک و نارحت کننده باشه , صدات اینه : آخ .

و وقتی همه چیز کسل کننده و یه نواخت و ابری باشه : هـ ع ع ع ــی .

و...

و..

و.

 

به دست آوردنت
              پایانِ رفتن نیست
                              آغاز است
و تعبیری که من از عشق دارم
                              یک در  ِ باز است.

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه نهم آبان 1392ساعت 20:48 توسط مردی که دل نداشت...| |

 

ببین بی تو اینجا...


نه...

اینجا بدون تو 


            یک لحظه هم دیدنی نیست!

نیمه خواب بودم , یه بوی خیلی خوبی می خورد به دماغم . بعد فکر کردم حتما یه خانوم خیلی خوشبو داره از توی کوچه رد میشه. همینجوری که نصفه خوابم بود خانومه رو تصور کردم : با کفش های مشکی سوراخ سوراخ مدل جدید و سانتی مانتال , هر روز که میخواد بره بیرون کلی ادکلن به خودش پیس پیس میکنه , همینجور که شیک راه میره بوی ادکلنش از لباساش پخش هوا میشه و از هر پنجره ای میزنه تو ... بعد فکر کردم چقدر خوب میشه هر روز که من خوابم این خانومه بیاد از کوچه رد بشه , بوش به من برسه ( آخه بوی خوب از اون چیزایی ست که بدترین حالو هم خوب میکنه ... ولو لحظه ای ... همین احساس خنکی که به آدم میده خودش خداااس ) . همینجوری داشتم به خانومه فکر میکردم و چشمام رو باز کردم که دیدم , نه خیر خبری ازش نیست٬ولی خوب چهرش یادمه که کی بود که همیشه صدای پیس پیس ادکلنش میاد.

 وقتی نگاه تو
هر لحظه اتفاق می‌افتد
هر روز من، تولّد باران است.

امروز عصر از خواب بسیار خوبی بلند شدم بعد از...

فکر کن از خواب پاشی با اون صدای زیبا بعد بری تلوزیون روشن کنی هندونه به دست و یه آهنگ از ۲۵باند گذاشته باشه اونم پر از انرژی به اسم ( همیشه با همیم )در یک عصر پنجشنبه که تنها هم هستی خونه گوش کنی و ...


ما یه نفریم یه نفر قوی که قول دادیم
هیچ جایی یه نفره نفریم ما قهر نمیکنیم با هم
سر هیچ چیزی بحث نمیکنیم با هم لجبازی نمیکنیم
نقش بازی نمیکنیم به هم پاس میدیدم تک بازی نمیکنیم
سرمون گرمه ما دوتایی جمعمون جمعه
فکر نمیپریم وقتی دل میدیم دل نمیکنیم
خبرا وسط هدفا مشخص داره هی میشه قدما بلندتر
خود خود خودمونیم عوض نمیشیم اگه راهم سخت باشه عقب نمیریم
برنده میشیم به همه میگیم همو دوست داریم و قول دادیم
پشت هم شب و روز باشیم اره قول دادیم شب و روز باشیم...

 

میدونین از اون دختر بچه هاييه كه دستاي كوچیك و ظريف و لطيفي دارن.كه آدم خوشش مياد هي به بهانه هاي مختلف دستش رو بگيره و احساس تازه گي كنه و زنده بودن.از اون دختربچه هاييه كه دلت ميخواد ببريش لبه ساحل و اون اونقدر از طعم بستني شكلاتيش ايراد بگيره كه مجبورت كنه بري يه پارچ آب پرتقال با یه دونه نی  رو براي خودش و خودت بخري...از اون دختر بچه هاييه كه اونقدر با ناز و كرشمه حرف ميزنه كه دلت ميخواد دنيا همينطور باشه،تو و او هم باشين و اون تا آخر دنيا برا تو حرف بزنه و تو هي فكر كني كه چقدر دلت ميخواد هر طور كه شده جلوي ِ جلو رفتن عقربه هاي ساعت رو بگيري تا فقط او ازونجا نره.كه همينطور بمونه.كه دلت ميخواد تموم دنيا رو با اون لي لي بري و اون هي موهای فرفریش رو در هوا تاب بده و تو هي بيشتر غرق "بودن"ش بشي...

از اون دختر بچه هاييه كه بلدن دختربچه باشن...كه بلدن چطور به وقتش بچگي كنن و چطور به وقتش مثل يك پنبه بشينن كنارت و اشكات رو پاك كنن و نگران،نگات كنن...

از اون دختر بچه هاييه كه محبت رو گدايي نميكنه،جذب ميكنه.كه از من بيشتر معناي محبت رو ميفهمه.كه ميفهمه چطور با لبخندش بفهمونه كه محبت حتما كلامي نيست.يعني نميتونه اينطور باشه.محبت كه كلامي ميشه،گند ميزنه به هر چی كه اون وسط هست و نيست.گند ميزنه به كسي كه ياد گرفته محبت رو بشنه.گند ميزنه به كسي كه ياد گرفته محبت رو فقط تعريف كنه...از اون دختر بچه هاييه كه دلت براي بوييدنش تنگ ميشه..كه وقتي مي افته زمين گريه نميكنه ولي كافيه بي قصد،سرش داد بزني كه مثلا به اين دست نزن، آنچنان دهانش رو باز ميكنه و چشماش رو ميبنده و آنچنان گريه ميكنه و نا آرومي ميكنه كه از خودت حالت به هم ميخوره...از اون دختر بچه هاييه كه بستني اش رو بدون تعارف ميده دست پسرك روسياه فالفروش و اونقدر با ذوق،ليس زدنش رو تماشا ميكنه كه خسته ميشه...كه از كنار يه درياي آب كه رد ميشه،خم ميشه،طوري كه كفشاش خيس نشن،آبنباتش رو در آب فرو ميكنه و مدتي تكون ميده، فقط برا اينكه طعم شور دريا رو شيرين كنه...

از اون دختر بچه هاييه كه روي زمين دووم نمي آره.كه خدا در درون بعضي ها ميگذاره كه فقط  زندگي كردن رو ياد همون بعضي ها بده..كه يه وقتايي اونقدر پرم ميكنه كه ميترسم راه كه ميرم از درون گوشام بزنه بيرون...كه گاهي اوقات مثل الآن كه ميشه،نا امید یه جورایی و دپرس و بی معرفت شاید ٬پشتش رو ميكنه به من و دست به سينه ميشينه و اونقدر اخم ميكنه و با قهرش از درون فشارم ميده كه مجبور ميشم به تعريف كردنش اكتفا كنم و بشينم اينجا و براتون بگم از اون دختر بچه هاييه كه خیلی دوست داشتنیه و دستاي كوچیك و ظريف و لطيفي داره و...


همیشه برای "ماندن " دلیل هست... وبرای "رفتن" بهانه..

همیشه برای "خواستن" نیاز هست... و برای "رد کردن"،مصلحت...
همیشه برای "داشتن" فضا هست... وبرای "نداشتن" تقصیر...
این که سوار بر کدام کوپه این قطار شوی به پای ماندن و دستِ خواستن و عشق داشتنت برمی گردد... اگر داری که          
بسم الله...
اگر نه،جهان پراست از"بهانه" و "مصلحت"و""تقصیر" بی صاحب...
همین..
 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1392ساعت 20:22 توسط مردی که دل نداشت...| |


Design By : Night Skin