چیزی شبیه سکوت
هــی می دونی چیه؟ میشه بگی تو چیو می دونی؟! این یکیو باید تا حالا می فهمیدی... اون موقعی که بهت گفتم با همه ی چیزا قبولت دارم هیچ فکر نمی کردم یه روز کارمون به اینجا بکشه! یعنی هیچ نمی دونستم یه روز باید خودتو بذارم کنار و به تک تکشون رسیدگی کنم... چیه؟ چرا اینجوری زل زدی بهم؟ مثلن می خوای بگی می فهمی؟ اصلن می دونی؟ همه ی چیو که نباید من بهت بگم...گفتنشم دیگه ارزش نداره.... تو خودت باید منطق داشته باشی ومثه ما که داریم سعیمونو می کنیم. آمدی بشنوی بمانی آمدی شنیدی، رفتی! حالا بعد از مدت ها٬اینکه یه مدت از آدمها دور باشی چندان هم بد نیست. اینکه روابط- اعم از مجازی و حقیقی- کمی کمرنگ بشن؛ آدما کنار برن ولو اینکه فرصت فکر کردن به خودت رو هم نداشته باشی می تونه شرایط خوب و آرومی برات ایجاد کنه. من از مجنون شدن ترسی ندارم ولی لیلا شدن کار شما نیست البته به جز همون معدود اطرافیان و بعضیا که بسیار بی معرفت و بی وفا و بی انصاف هستن ٬ که انگار اشیا تشکیل دهنده ی زمینه ی تنهاییم و اقکارم شدن. دوست عزیز بسیار بسیار بسیار بی انصاف تشریف داری... مرا دعوت به باران میکند ابر لبان تو. خسته شدم از توضیح های مداوم... هه... ریسمانی بود که پاره شد... این رشته فلسفی...اینی که تو بهش چیز دیگه می گفتی.ولی برا اطمینان لازمم بود. می فهمی؟ به همین راحتی... به راحتی نفس کشیدنم که به شماره دراومده بود... و به راحتی حرف زدنم و به راحتی تفکرات شبانه ام که دیوانه وار لجام گسیخته بود... توی سکون... توی این آرومی... چیزهای قشنگی میشه پیدا کرد... این راهم خیلی خوب جواب میده... قسم می خورم... من امتحانش کردم... یه معجزه الهی... هرچی من گفتم همون شد... مطمئنم که هرچقد خوشبخت باشی... هرچقد خدایی کنی... لذت معجزه ی اونروز منو درک نمی کنی... چون شنیدم تو از این چیزا زیاد دیدی گویا ولی این یکی واقعیت داشت ... طعم شیرین و گس معجزه اونروز بسیار بزرگتر از واژگان منه... و در عجبم همچنان... باز هرچی دلش میخواد با لحنه خاص همیشگیش میگه بعد انتظار داره آدم ناراحت نشه.دیگه بعد از این سالا که من تورو خوب میشناسم.لحن حرفاتم خوب می فهمم که شوخی کدومشه.د آخه بعضی لحنا اصلآ شوخی نیست ٬مخصوصآ مالایه تو.بعد هم مثل همیشه حق به جانب. چه خوشخیالی باد! تو را به بازی گرفتهاست گیسووهاش... واقعیت اینه که هیچ وقت هیچ کس نمی فهمه! واقعیت اینه که هر قدر هم فلانی سرش رو تکون تکون بده، باورم نمی شه که چیزی فهمیده از حرفام! تو، فلانیه عزیز! درسته که شعورت بالاست اما این دلیل نمی شه که رویه این بی تفاوتی من تاثیر بذاری! بله جناب فلانی عرض می کردم که هرچند جنابعالی جرات می کنی زل بزنی توی چشمهای من و از درک متقابل بگی اما توی همون چشمات می تونم بی شعوری یک طرفه رو مزمزه کنم! دیگه اون دوستای عزیزم که تکلیفشون مشخصه،... ها؟ نوبت شماست خانم x ! خب شما هم می تونی دلت رو خوش کنی به لبخندهای گاه و بی گاه من موقع درس طرح، شما حضرتعالی هم برو اول شکل درست ارتباط رو یاد بگیر لطفن! و اون آدم بی چشم و رو! خواهش میکنم خودت زودتر از جلوی چشام دور شو... تا بیشتر از این عصبانی نشدم... و تو عزیز بی معرفت و بی وفا تویی که خودت بیشتر از همه می دونی روت حساب می کردم تویی که میدونی مثه بقیه نبودی برام. توام مثه همه ی دیگه همیشه خودت رو دیدی و می بینی .حالا آدماتو دوستاتو اونا که از ما بهترونن.آره همون آدمایی که به خاطرشون آدم میفروشی... می فهمی که! واقعیت همینه! که هیچ کدومتون هیچ وقت نخواهید فهمید! که من چطور عصبانی می شم، چه وقتایی دلم می گیره، به چی احتیاج دارم، چی می گذره اینجا و دنیای این روزای من...؟!!! و این آدمایی هم که الان هستند هیچ وقت! هیچ وقت!... تو بین آنها ایستادهای و من باران میبارد چه قد ذهنم، وقتای خالی طبقهبندی شده داشت که به این و اون بدم. و چه قد عجیبتر که همه ی اینا به نظر دیگران مسخره و زننده نمیاومد، تازه یادمه که تعریفی هم بوده و امتیاز مثبت حسابش می کردن. پس چرا ذهن امروزم اینهمه با تحقیر و نفرت ٬ نگاش میکنه ذهن قبلیمو؟ رسیدن، چیزی را درست نمیکند وقتی قرار نیست پابهپایم بیایی هنووز کوچهها هماناَند خیابانها هماناَند پنجرهها و مردمِ بیرؤیا، همان. تنها تویی که نیستی! گيج شدهام... اصلا يه جورايي تو اين روزاي شلوغ خالي از همه چيز گم شدم؛ اونقدر كه خستم از همه چيز و همه كس. بيحوصلم. روزا دیر شب ميشن و شبا به سختي روز. بعضي اوقات حساب روزا از دستم ميره ولي خوب ميفهمم خیلی چیزارو! وقتي بـچـه بودم شـبـايي كـه خـوابم نميبرد، چـشـام رو ميبستم و فكر ميكردم كه يه پــرنــدم ودارم تو آســمــون ميون ابرا پرواز ميكنم. بزرگتر كه شدم اينجور موقــعها به آرزوهاي نزديكم فــكر ميكردم، به اينكه مثلا دوست دارم فردا چه اتفاقايي برام بيفته، بهترين حالت همه چيز رو در روز بعد برا خودم تصور ميكردم و بعد خواب. اما ديــشــب كه اومـدم بخـوابم، بازم ازون شــبا بود، چـشـمام رو بستم ديدم حـال و حوصله پرواز ندارم، از طرف ديگه آرزوي نزديكي هم ندارم كه بخوام برآورده بشه، يا اصلا برام فرقي نميكنه كه فردا قراره چه اتفاقي بيفته. براي همين تلاش براي خوابيدن بيفايده بود. اما چند لحظه بعد به ذهنم رسيد، شايد تنها آرزويي كه اين شبا ميتونم باهاش بخوابم اينه كه زودتر... ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم٬نه کسی از کنارمون بره حوصله داریم نازشو بکشیم تا برگرده٬ماها آدمای بی احساسی نیستیم٬ماها بی معرفت ونامرد نیستیم٬یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن که یه سری باورامون رو از بین بردن. باورامونو از بین بردن. (حذف شد) آدم خوب قصه های من! دلتنگت شدم. حجمش را میخواهی؟ خدا را تصور کن!
بعیضیا اومدن از معرفت میگن و خیلی چیزای دیگه.ببینید هر چیزی متر خودشو داره واسه سنجش. قرار نیست هرچی تو فکر ماها بگذره اون واقعیت داشته باشه.باید صبر کردو درست نتیجه گیری کرد. قرارم نیست هرچی که ما میخوایم اون بشه... ولی باید درصدی گذاشت واسه اینکه شاید ما داریم اشتباه میکنیم. بعضیا فکر میکنن معرفت و اینا به اون چیزاس که اونا میبینن.خیلی چیزارو ندید میگیرن و فقط اونی که جلو چششونرو میبینن.در صورتی که دنیا فقط این چیزا نیست. از هیچ کس انتظاری ندارم دیگه.نه از نزدیکترین دوستم و نه از بعضیا و نه خیلیای دیگه... آرام آرامم … مثل مزرعه ای که تمام محصولاتش را ملخ ها خورده اند … دیگر نگران داس ها نیستم … من٬ آدم جا موندن. جا موندن توی زمان، توی مکان... روزای عجیبیه. عجیب و بیرمق. آنقدر كه فقط سپريشون ميكنيم. نه از آن شور و شوق قديم خبريه و نه حال و انگيزهاي. گاهي اوقات روي سكوهاي دانشكده می شينم و به آدما نگاه ميكنم. آدمايي كه شاد و سرخوشن. با عجله از اين كلاس به اون يكي ميرن. شور زندگي در چهرههاشان موج ميزنه. روي نيمكتاي حياط خلوت ميشينن. با هم شعر ميخونن. بحث ميكنن. خلاصه سراسر انرژياند. و من همچنان روي سكوهاي سرد دانشكده نشستم و با خودم فكر ميكنم كه ما هم روزي مثل همين آدما، شاد بوديم. مثل آن پيرمردايي كه با انگيزه ميآيند سر بعضی كلاسا. يا اون خانم ميانسالي كه واو به واو صحبتهاي استاد رو مينويسه. يا همين سال اوليها كه انگار دنيا رو فتح كردن. زود پير شديم... خيلي زود! ﺷﺎﺯﺩﻩ ﮐﻮﭼﻮﻟﻮ ﻣﯽ ﮔﻔﺖ :ﮔﻞ ﻣﻦ ﮔﺎﻫﯽ ﺑﺪﺍﺧﻼﻕ ﻭ ﮐﻢ ﺣﻮﺻﻠﻪ ﻭ ﻣﻐﺮﻭﺭ ﺑﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻣﺎﻧﺪﻧﯽ ﺑﻮﺩ... ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩﻧﺶ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺑﻪ ﮔﻞ ﻣﻦ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ... ( گرفته شده از عزیزی) ذرههـای آسـمـان یهو دلم خواست امشب دوباره یه پست بذارم. بی که فک کنم راجبه چی... از ارائه پروژه ای که تموم نشده اضطراب بعدی میاد و پروژه بعدی و فکر بعدی راضی نیستم. ولی چی میشه کرد که عاشق معماریم.از گشنگی و خستگی و درس نخوندن و هی تصمیم به شروع گرفتن و بلد نبودن و کوئیز الکی دادن و خواستن و نشدن و افتادن و گشتن و نرسیدن و از همه ی اینا ناراضی ام. خسته هستم اما خسته ی ...! نیستم. خستگی دلنشینیه وقتی همه ی کارایی که دوست داشتیو انجام دادی و ... حالا بگو دوباره امتحان داریو هیچی بلد نیستی... هر روز بیشتر در باور منی در ذهن من نسیم تو هر لحظه حاضر است. نگاهت رو از بالای پشت بام انداختی روی صورت آویزونه من که چی؟ کلاهم رو از پشت، انداخته ام رو دوشم و کشان کشان به اسیری می رم شاید؟ دندونات رو از زیر خنده های کوچیکت می شه دید زد .که نکنه تیزشون کردی که اینطور برق می زنن؟ می خوای بیای پایین انگار؟ صدای دویدنت رو از پشت این دیوارای بلنده بینمونم می شه شنید که سر می بری گویا، توی پله ها؟از اون طبقه تا...؟ چه خبرته؟ نکنه این سایه ی توست که افتاده پشت سرم؟ نزدیکم شدی انگار؟ دستات رو از توی جیبای سوی شرتت بیرون می آری که به آغوش بگیری یا چنگ بزنی یا با مشتات بکوبی رو سینم یا...؟
نمی دونم. به گمانم درست همین جا بود که جا موندم. از خودم و تو و سایه ها ی کشیده ای که انداخته بودیم روی زمین. از پشت سر.
زدی. آره این بی معرفتی دردش زیاده ولی ... بگو ببینم. تو می دونی آخر این قصه چی می شه؟!
ای فلک با بخت خواب آلود ما لالا چرا؟ (دیده شده پشت ماشین توسط عزیزی)
کم پیش می اد اینقدر کم حوصله و عصبی و بد اخلاق بشم. شاید به خاطر فشار کارا باشه. شاید اگه فک کنم به خاطر فشار پروژه هاس، کمتر به خودم بدو بیراه بگم. جمعه امتحان سازه های بتنی دارم. درس نخوندم. حوصله درس خوندن ندارم. من در امتحانات به نهایت پوچی می رسم. افسردگی می گیرم و از هرچی دانشگاه و کلاس و استاد و جزوه نخوانده هست متنفر می شم. همین خوبه که با اینکه چشاتو روی من بستی تو چندتا خاطره با من هنوزم مشترک هستی همین خوبه که آرومی و حس می کنی آزادی که دست کم تو عکسامون هنوزم پیشم ایستادی واسه من کافیه اینکه تو از من خاطره داری به یادشون که میفتی واسه من وقت می ذاری همین خوبه که با اینکه سراغ از من نمی گیری ولی تا حرف من می شه یه لحظه تو خودت می ری به جز تو همه میدونن واست این مرد می میره واسه همین جداییتو کسی جدی نمی گیره همین خوبه … همین خوبه … همین خوبه … همین خوبه درین زمانه ناکس یه آرزو هم واسه بعضیا که ادعا میکنن درونشون تنهاس٬ایشالا درونشونم٬ روز به روز مثه بیرونشون شلوغ میشه. البته ازین شلوغ تر دیگه نمیدونم میشه بهش چی گفت.... من پرانتز رو بستم، شما بازش بذارید و تا نهایت بنویسین آدم چه میدونه؟ دنیام یکهو عوض شده، هیچجور نمیشناسمش. ترجیح میدم خواب باشم، وقتی بیدارم باید به چیزای دیگه ای جز آدما هم عادت کنم. بعد باید بشینم و این جملههای بیربط رو بچینم کنار هم تا بفهمم دقیق کجا وایسادم که اینقد ترس و دلتنگی داره؟ جای بدی واینسادم، حداقل این رو میدونم. عجیبشم همینه. وقتی جای خوب اینجوریه٬ جای بد چی میآره به روز آدم؟ میخوام استعفا بدم، از همه چیز، از همه چیز. همین تو باشی و باران... چه فرقی می کنه؟ گاهی کپی زندگی کردن راحت تر از اصلشه. اینجا اهمیت نمیدم، آنجا زندگی میکنم. اینجا زمان میگذره، آنجا میشود زمان رو نگه داشت. اینجا همه داریم شبیه هم میشیم، انگار دیگه غمهامون هم اصالت ندارن بسکه دست زیاد شده!مثل بعضی از آدما که قکر می کنن فقط یه دونن ٬ ولی اینجا... دستچین کردهام واژهها را: گاهی با خودم میگم:چه فرقی میکنه؟دوری،دوریه دیگه.حالا گیرم یک خیابان باشد یا یک شهر یا یک قاره. برای دلداریه؟ نمیدونم. گاهی که دل برای کسی تنگ میشه، فکر میکنم دوست دارم حالا پهلوم بود، تهران باشه یا شمال یا اسپانیا یا کانادا چه فرقی میکنه؟ باید کنارم باشه که نیس. برای دوستام خوشحالم، میرن دنبال زندگی جدید، تجربههای جدید، رنگهای بیشتر، دانشگاه بهتر.آدمای بهتر... دوری کش میآد، دلتنگی کش میآد...مساحتش از شهر و خیابان میشه قاره و کشور. دلم اینقد بزرگ نیست، جای این همه دلتنگی رو نداره... حالا بعضیا دست توی دست کسای جدید دارن عشق و حال میکنن.خوب بکنن.برنامه ریخته بودن انتقام بگیرن.خوب آفرین گرفتن.منم بیست امتیاز مثبت بهشون دادم. ولی یه چیزیو از دست دادن که دنیا هم بشه ماله اونا هیچوقت اون حسارو تجربه نمیکنن دیگه.... حالا خوش باشنو به ریش ماها بخندن..... قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد نه؛ عینِ روز روشن است : تو رفتهای باز نگردی و من ماندهام پشتِ اینهمه کاغذِ سیاه تا هر لحظه به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد فکرکنم! گاهی نوشتن جبره. دست خودت نیست، دوست داری بنویسی، حتی اگه کلمهای نداشتهباشی، داستانی هم... همینجوری مینویسم که نوشتهباشم. انتظار میکشم. انتظار طولانی، سخت... هیچ چیز هم یادم نرفته، هنوز یاد مشتای کوبیده به دیوار، یاد نفس نفس زدن توی کوچههای بن بست توی سرمه. یاد تا صبح بیدار موندنا به انتظار روشنایی و بعد دم طلوع چشم بستن از خواب و نور رو ندیدن... اینا استعاره نیست، افسانه نیست... ما هر روز در انتظار نور میمیریم، توی غبار راه میریم، نفس میکشیم و کورمال کورمال میگردیم دنبال شانههایی که پناهمون بشن، دنبال دستایی که اینقد بی وفا نباشن. ما هر روز میمیریم و صبح روز بعد زندهایم، با بار این همه خاطره، این همه تاریخ، این همه ظلم٬این همه نا مردی و بی معرفتی... سیب میخواهد دلش امروز جوابای کنکور ارشد اومد و چندتا از دوستام بسیار عالی شد رتبشون و من بسیار بسیار بسیار خوشحالم واسه اینکه یکیشون رتبش خیلی خوب شده و بهش تبریک میگم خیلی از ته دلم.واسش خیلی خوشحالم. بچه ها سر کلاس داشتن پای تابلو شلوغ کاری می کردن و دختر و پسر میزدن سروکله هم.این آخر ترمیه نمیدونم چی شده.... نقاشی می کشیدنو تصویر کاریکاتور همدیگرو . منم از ته کلاس جای همیشگیم توی آتلیه نیگا میکردمو هر از چند گاهی لبخندی میزدم.پای تابلو یکی نوشته بود: بیمار خندههای توام. یکی پاکش کرد، اما هنوز ردش مونده... خیره شدم بهشون. تازگیا سوال این روزای کلاس ما هم شده این که من چرا چند مدتیه ریش گذاشتم؟ منم جوابی برای اونا ندارم... میگن مشغوله چی هستی تو؟ منم میپیچونمشونو میگم تازه یقین پیدا کردم و میزنم به خنده ولی... یعنی میدونن یقینه من چیه؟ حسم تنها خــاص ِ یکـــ نـفر ه غـَرق ِ حس خواهــم کرد آنکه خاص ِ من باشـد طــورے کـه بـــے نیاز شـود از حس، ســیرابــ شـود از زندگـــے...(بر گرفته از وبلاگ دوستی) کلآ چیزای خاص خوبن.حتی با این حالو روزه من. غمگين. آروم. ناراضي بعضیا بسیار بی معرفتن٬بعضیا بسیار نامردن و بعضیا هم بی وفا. ولی بعضیا هستن هر سه تای اینارو با هم هستن.(بی معرفت٬نامرد ٬بی وفا)...
تازگیا شیفته ی آدمای منزوی شدم. خودشون نه... زندگی هاشون. عاشق خلوت شدم؛ نه تنهایی مطلق! حرف از یک مفهوم نسبیه، برای یک آدم که تقریبن همیشه دوروبرش شلوغ بوده ٬ بودن با افراد محدود-ولو اینکه بعضی هاشون رو مجبور باشی تحمل کنی!- اوج لذته؛ لذت از تنهایی... از خلوت.اینا همرو اگه یادت باشه با وجود تو شروع کردم ولی حالا خودت نیستی٬آره من مثه تو بد قول نیستم.به یه سری عهدا وفا دارم.
تمام این شرایط و شاید این میل شدید به انزوا باعث شده دوره ی جدیدی رو تجربه کنم و عجیب تر از همه اینکه تا اطلاع ثانوی خیلی چیزا فرق کرده دیگه و خیلی کسا هم دیگه نمیشه تحمل کرد!
به تمام جزئیاتش
به لبخند بین حرف هایش
به سبک ادای کلماتش
به شیوه ی راه رفتنش، نشستنش
به چشم هاش خیره شو
دستهایش را به حافظه ات بسپار
گاهی آدم ها انقد سریع میروند، که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند.
از دور نگاهت میکنم
از میانِ بودنت با "دیگران"
خندههایت را جدا میکنم
مثل تیلههای رنگی
و میان این شلوغی
تنها من ام که خیس میشوم.
همينكه حس پــرواز بهم دست ميداد پلكام سنگين ميشد و بعد خوابم ميبرد.
پرسيدند كه «بهار جوانمردان چیست؟» گفت «آنکه بیدل شوند».
آدمی هستم که دست خودم رو میگیرم و هی جا میذارم. تیکه تیکه شدنم برا همینه لابد...برای همینه که اینقدر زخم دارم گویا.
برا همینه که دیگه میترسم...از آدمای جدید، از مکانای جدید...من بیشتر از هر چیزی توی دنیا از "از دست دادن" میترسم، از جا ماندن.
"بر من نگاه کن
من دیگر آنچنان که تویی زنده نیستم
من، درد را به جای نفس از گلوی خویش
چون ریسمان نالهی چرخ از درون چاه
بیرون کشیدهام..."
ریختـه در دسـت مـن
مـن چـرا غمـگیـن شـوم؟
تا تـو هسـتی هـسـت مـن ...
وسط ذهنم خالیه اما گوشه ها هزار تیکس. همین این ناراحتم می کنه. همین که هیچ متنی ندارم به جاش n تا حاشیه. همین که حاشیه ها عصبیم می کنه و خوشالم می کنه.
نشسته ام این جا دارم ابی گوش می دم. حالا که فکر می کنم می بینم یه کمم گرفتس حالم. چیزیم ندارم برای شاد شدن. پروژه ها رو تند تند انجام می دم و دلم گرم می شه به نمی دونم چی.
دلم می خواست شبیه فیلم اینسپشن ضربه ای می خورد و من خودم رو در سرزمین دیگه ای پیدا می کردم، در شکل و موقعیت دیگه ای. می دیدم همه ی اینا خوابه. همه ی این خسته شدنا. دلتنگ شدنا. نبودنای تو.بی معرفتیای بعضیا.آدم فروشیای بعضیا. ضربه ای می خورد و من خودمو تو دنیای دیگه ای پیدا می کردم. مثلا کنار دریا، با یک لیوان چای داغ، با دستا ی گرمم، دستای سرد و ظریف تو و ...
دعا کنید کسی عاشق کسی نشود!
عشق، باران، سپـیـدار
باد، نفـرت، سیــــاهی؛
بعضی از نامها توی ذهنم
سالها مانده پشت دو راهی.
اما نمیداند
کرم دارد روزگار ما.
یقین یعنی چیزی که جوری تو رو پر کنه که دیگه چیزی درونت جا نگیره.
| Design By : Night Skin |


